بکر

در بکرترین نقط جهان در لابلای جنگل انبوه دوچرخه را میرانم، فکرم تهی از دنیا، بی‌ هدف میرانم و این بار نه هراس از گم شدن دارم نه به مقصدی می‌‌اندیشم. آخرین باری که چنین به اصالت روحم برگشته بودم را به یاد نمی‌‌آورم. به زمانی‌ می‌‌اندیشم که جهان تازه بود و هیچ چیز اسمی نداشت. دوچرخه را کنار میزنم و زیر یکی‌ از بلندترین درخت‌ها دراز میکشم. از این زیر، درخت وجهه دیگری از وجودش را می‌‌نماید. دوباره سوار بر دوچرخه میرانم، دوست دارم تمام دنیا را رکاب بزنم، مبادا تکه‌ای از این خاک را جا بندازم. حس آزادی مطلق وجودم را فرا می‌گیرد، روحم سر خوشانه آواز می‌خواند و این طرف آن طرف سرک می‌کشد.

روحم تازه میشود، نفس می‌کشد و فریاد می‌زند...

/ 4 نظر / 10 بازدید
آزاد

عالی بود! ... یاد شروع یک داستانی افتادم که خیلی سال پیش خوندم. فکر کنم داستان "جنگ شکلات" یا شاید هم "حفره ها" بود. یک پسربچه ای که مدام رکاب میزد و رکاب می زد.

آزاد

شکسته نفسی می کنی. کارت خیلی خوبه ستاره جان. البته منم خودمو نویسنده به اون معنای هنرمندانه اش نمی دونم، اما جدا و واقعا نوشته هات بهم آرامش میده. باز هم بنویس.[گل][ماچ]

آزاد

فدای تو، عزیزم. [قلب]

ترنم

تجربه حسرت برانگيزي بود