زمان

دخترک پنجرهٔ اتاقش را گشود. آفتاب صبحگاهی با عجلهٔ هرچه تمام فضا را پر کرد.دخترک به دوردست‌ها می‌نگریست، در نقطه‌ای جنگل به آسمان میپیوست و یکی‌ میشد. دخترک دلیلی‌ برای شاد بودن نمی‌خواست، همه چیز ساده و زیبا مینمود. پنجره‌ها ی ذهن دخترک همگی‌ پر از شادی بود. در دنیای او زندگی‌ تکراری نمی‌شد، غم معنی‌ نمیداد، کسی‌ به دنیایش وارد نمی‌شد و کسی‌ هم از آنّ نمی‌رفت. همه‌چیز در عین سکون در حال حرکت بود، دخترک گاهی فکر میکرد که خواب بوده یا خواب دیده. ولی‌ زمان از لابلای پنجره‌ها سرک می‌کشید، هرچند به کندی ولی‌ گاهی خودی مینمود، دخترک اصلا توجهی‌ به این موجود موذی نداشت. زمان در جای جای ذهن رخنه میکرد نقاط کوری را پیدا میکرد و در آنجا میخفت. دخترک کم کم متوجه چیزی به نام تغییر میشد، دنیای دخترک در حال دگرگونی بود، دیوارهای دنیای قبلی‌ به لرزه در آمده بود و زمان از همه طرف اساس آن را میلرزاند. دنیای دخترک به تدریج فرو می‌ریخت و زمان دنیای دیگری را کم کم می‌ساخت. ذهن دخترک پر از زمان شده بود، زمان از هر جایی‌ که گذر میکرد چیزهای عجیبی‌ به همراه می‌آ‌ورد و چیزهایی‌ را هم با خود می‌برد. دخترک به ناگهان متوجه شد که دیگر جزیی از زمان شده، با زمان حرکت می‌کند و به پیش میرود، و هیچ وقت به یاد نیاورد که زمان کی‌ در وجودش رخنه کرد و دنیای زیبایش را پس گرفت....

/ 3 نظر / 4 بازدید
دوستدارشما

جالب بود خسته نباشی

معلم روستا

سلام زمان را موجودی موذی بیان کردید.دیدگاهی خاص خودش است.به یاد بیتی از مولانا افتادم. چونکه گل رفت و گلستان درگذشت/نشنوی زان پس ز بلبل سرگذشت. زمان گوهر گرانبهایی را از ما گرفت که دیگر نخواهیم یافت و ان هم دوران کودکی است. البته من توقف زمان را تجربه کرده ام. در دره ای عظیم و وهم انگیز که درونش گم شده بودم . همه چیز ساکن بود و ساکت و من فقط در حرکت. درپناه حق

من

سلام! کسی نمی خواد بیاد عیادت من؟ مثلا یه چن وقتی غایب بودماااا :)