رستنی‌ها کم نیست

در بالکنی که مشرف به حیات خانه بود، بر روی ۲ تشک با نقش گلهای ریز، ۲ دختر نوجوان نشسته بودند، اردیبهشت ماه بود و نسیم زیبای بهاری از لابلای کتابهای آمار و احتمالات عبور میکرد. گلهای زرد رونده در حیات نظاره اگر آن دو بود و به آزادی و سر سبکی آن دو بچه غبطه میخورد. زندگی‌ زیبا بود و سخت‌ترین مساله آن پیدا کردن احتمال وقوع حادثه‌ای به شرط حادثه دیگر بود. کسی‌ چه میدانست که فهمیدن این مساله چقدر می‌توانست در درک آن دو از زندگی‌ تاثیر شگرفی داشته باشد. ولی‌ کن هوا بهاری بود، شیرینیها ناپلئونی بود ، قهقه‌ها از ته دل‌ و فاصله‌ها در مقیاس مایل یک رقمی‌ بود، زندگی‌ جوان بود و همه چیز تازه. عقربه‌ها به سرعت همدیگر را دنبال میکردند و نم نمک رگه‌هایی‌ از قوی شدن حضور احتمال در زندگی‌ خودش را به رخ می‌کشید.

 

چه خسته شدیم از این احتمالات کمی‌ که همگی‌ اتفاق افتادند، و دیگر نه آن بالکنی و نه آن گلهای زرد آن روز وجود دارند که به ریشه من تو بخندند که چه ما بد فهمیدیم!

تا باشد که این حس در اینجا برای همیشه ثبت و دفن شود که این بار هم نشد پس از ۸ سال هم را ببینیم و جرم ما این بود که ..."من و تو، کم گفتیم وقت بیداری فریاد چه سنگین خفتیم!"

 

ترانه‌خوان: فرهاد مهراد

 


من و تو کم بودیم؛ خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم.

گفتنی‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم؛ مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم؛ بی‌سبب از پاییز جای میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.

چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم؛ وقت گل دادن عشق روی دار قالی بی‌سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم.

خواندنی‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم؛ من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد با دهانی بسته وا ماندیم.

من و تو، کم خواندیم.
من و تو، وا ماندیم.
من و تو، کم دیدیم.
من و تو، کم چیدیم.
من و تو، کم گفتیم وقت بیداری فریاد چه سنگین خفتیم!

من و تو، کم بودیم من و تو، اما در میدان‌ها اینک اندازه‌ی «ما» می‌خوانیم.

ما به اندازه‌ی «ما» می‌بینیم.
ما به اندازه‌ی «ما» می‌چینیم.
ما به اندازه‌ی «ما» می‌گوییم.
ما به اندازه‌ی «ما» می‌روییم.
من و تو خم نه و در هم نه و کم هم نه که می‌باید با هم باشیم.

من تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم.

من و تو حق داریم که به اندازه‌ی «ما» هم شده، با هم باشیم.

گفتنی‌ها کم نیست 

 

/ 2 نظر / 15 بازدید
آزاد

واقعا زیبا بود! امیدوارم اون دو نوجوان دوباره همدیگه رو بتونن ببینن، ستاره جان. این ترانه رو اولینبار دو روز بعد از رفتن فرهاد از برنامه روز هفتم شنیدم. خیلی خیلی پر معناست.

معلم روستا

سلام نمی دانم چرا در درس آمار و احتمال همیشه احتمال رخدادن اتفاقی که کم است واقعاً کم است .ولی در زندگی روزمره همان احتمال کم رخ می دهد.به قول یکی از دوستان از نود نه درصد نباید ترسید.همان یک درصد کارش را می کند. زندگی هرچه جلو تر می روذد این قانون در ان بیشتر می شود. درپناه حق