خزعبلات

بارون ریزی در حال باریدن هست. موهام تقریبا خیس شده، نگاهی‌ به چکمه هام میندازم و مثل همیشه یاد رضا خان میفتم با دیدن چکمه. به هر حال چکمه اگه اقتدار نیاره واسهٔ من حداقل حفاظت از خیس شدن پاچهٔ شلوار رو داره.

وارد کافه آروما میشوم. یک جوّ روشنفکر مأبانه غلیظی در فضا حاکم هست. یک مردی که ریش و سیبیل نارنجی رنگی‌ داره و یک کلاه کپ سرش هست، رو به سمت پنجره نشست و بیرون را تماشا میکنه. یک سری روزنامه‌های محلی هم هست که از دور جذاب به نظر میاد. کلا اینکه فضا‌ها شخصیت دارن منو به وجد میاره. یاد سیمون و سارتر می‌‌افتم. احتمالا کلی‌ از فلسفه بافی‌هاشون را تو یک همچین فضاهایی کردن. دوست دارم یک سوپ گرم با نون تازه پخت شده بگیرم و ببینم بعدش من در همچین فضایی چه خزعبلاتی می‌تونم بگم. 

رنگ، بو، مزه، صدا، فضا پر از اینهاست. فضا پر از آدم هست، فضا در هر لحظه پر از کلام، حرکت، رفتار، نگاه و حس هست. در هر ثانیه، در هر نقطه از کرهٔ زمین که قابل سکونت باشه همهٔ این اتفاق‌ها در حال افتادن هست.منم الان دارم یکیشو ایجاد می‌کنم. عجب حس جالبیه، بخشی از یک تجربه‌ی جهانی‌ بودن. من با همهٔ آدم‌هایی که الان در این دوره زندگی‌ می‌کنن یک نسبت دارم، و اون اینه که هممون ثانیه‌ها و دقایق یکسانی را داریم می‌گذرونیم، حالا هر کسی‌ به یک شکل، احتمالا به اندازهٔ همهٔ این ادامها روش زندگی‌ و گذروندن زمان وجود داره. 

خوب به هر حل من سیمون نیستم ولی‌ دوست داشتم هم زمان باهاش زندگی‌ می‌کردم، وقتی‌ که اونها تو فرانسه داشتن ۱۰۰ سال جلوتر از زمان خودشون زندگی‌ میکردن یا وقتی‌ که فروغ همینقدر جلوتر از فرهنگ و افکار پیش میرفت....

بارون هنوز می‌‌باره.

/ 2 نظر / 7 بازدید
معلم روستا

سلام فضاهایی که توصیف کردید را تجربه نکرده ام به همین خاطر نمی توانم چیزی بگویم. فقط تنها چیزی که یادم آمد این است که یک روز بهاری در قلب جنگل نشسته بودم و صدای دارکوب ها را می شنیدم و خوشحال بودم که هوایی را تنفس می کنم که ان دارکوب هم دارد تنفس می کند. و چقدر حس خوبی به من دست داد.به قول یکی از دوستانم شدیداً دارم به سمت عقاید سرخپوستی گرایش پیدا می کنم. ببخشید اگر نوشته من با موضوع شما همخوانی نداشت. همین فقط به ذهنم رسید.بی سوادی و بی فلسفگی ما را ببخشید. درپناه حق

آزاد جهان وطن

ستاره جان، یه مدت هست نمی نویسی. امیدوارم حالت خوب باشه.[گل]