جزیی از همه چیز...

بر روی چمنزارهای سبز دراز کشیده ام. در زیر درختی کهن، که از لابلای شاخه‌های پر برگش نور آفتاب با زیرکی می‌لغزد و پست صورتم را نوازش میدهد. نسیم خنکی که فرسنگها را درنوردیده از روی این چمنزار نیز عبور می‌کند و تصویر دیگری را به ذهن می‌سپارد. از اوج قله میپرم و زمین را در زیر بالهایم در می‌‌نوردم، شاخهٔ سبزی میشوم و ریشه‌هایم را در زمین میگسترانم. قطرات بارانی میشوم که از اوج آسمان فرود می‌آیم و به قعر زمین میروم. برگی میشوم که در باد لغزان و پیچان فرود می‌آیم. اشعه‌ی نوری میشوم که زیبائی شبنم را دو چندان می‌کنم. و کوهی میشوم استوار نظاره گر‌ اعصار و قرون و چشمانی می‌‌شوم نظاره‌‌گر این همه زیبایی‌...

/ 5 نظر / 6 بازدید
من

سلام.... دعوت شدید! البته اگه حال دارین بخونین[گل]

ریحانه

می گن آدم های زیبا زیبای رو خوب درک می کنن خوب این منظره رو با زیبایی هاش درک کردی [ماچ]

امير خان

متن خيلي زيبايي بود نظاره گر همه چيز...

امير خان

كاش بعد از خاك شدن ما هم كوهي استوار بپيونديم...

معلم روستا

سلام این نوشته بسیار عالی بود.می شود از درون آن مختصات شخصیت شما را یافت.مختصاتی که در این روزگار کمتر می توان یافت. در مدت شانزده سالی که در روستا خدمت می کردم هر روز به کوه صخره ای بزرگی که مقابل روستا بود سلام می کردم و همیشه از او می پرسیدم. چقدر ادم هایی را دیده ای که امدند و رفتند.و برایت چقدر تکراری هستیم.چه کار کنیم که تکراری نباشیم. درپناه حق