زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

بالاخره از خودم فیلمی گرفتم و در اون به بهترین دوست قدیمیم(ب) تولدش را تبریک گفتم و این فیلم را فرستادم برای دوست مشترکی که این ایده به ذهنش رسیده بود. اول می‌خواستم فیلم را در بیرون از خانه بگیرم ولی‌ نشد، از پنجره خانه ساختمانهای بلند روبرو را در کادر قرار دادم، این ساختمانها در شب چراغانی هستند و از دور رنگی‌ دیده میشوند، به دوستم (ب) گفتم که ببین به مناسبت تولّدت شهر را چراغانی کرده اند به هر حال این کم اتفاقی‌ نیست که متولد شده‌ای (با خنده). گفتم که اگه تهران بودم از جاهایی‌ که خاطرات مشترک داشتیم فیلم میگرفتم و کلا فیلم بهتری میشد،ولی‌ خوب... گفتم که تصور کن من و میم (یکی‌ دیگه از دوستان دوران بچگی‌ که من و ب عاشقش هستیم) در کنارت هستیم و باهم این تولّدت را برگزار می‌کنیم. من به میم هم گفته بودم که از خودش فیلم بگیرد و بفرستد، فیلمش را برای من که فرستد، آنچنان تحت تاثیر قرار گرفتم که کم مانده بود اشکم جاری شود، میم در عرضه ۱ دقیقه پیامی داده بود که خوب شاید فقط برای من و ب اینقدر با معنی و با احساس باشد، و کلی‌ خاطرات را در ذهن ما زنده کند. یعنی‌ ترکیب حالت بیان و پیام کاملا منحصر به این رفیق فوق‌العاده ما بود. چقدر دلم برای میم و ب تنگ شد، برای دورانی که همگی‌ بچه بودیم. من و ب از زمان مهد کودک تا الان همیشه از هم خبر داشته ایم ولی‌ میم یک مدت زیادی گم شده بود. داستان پیدا کردن میم خودش یکی‌ از اتفاقات عجیب زندگی‌ بود. میم در راهنمایی‌ با ما بود و بعد دیگر ازش خبری نشد و من و ب نفهمیدیم که میم کدوم دبیرستان رفت. یک روز من و ب (۷ سال پیش) باهم داشتیم فکر میکردیم که سعی‌ کنیم تمام هم کلاسی‌های راهنمایی را پیدا کنیم و همگی‌ یک روز دوره هم جمع شویم، ب گفت که از دوران راهنمایی یک جعبه‌ای دارد که توش چیزهایی‌ پیدا میشود، جعبه را آورد و توی آن یک برگه بود که ۳ شماره تلفن روی آن نوشته شده بود. در کمال ناباوری شمارهٔ میم یکی‌ از آنها بود. ولی‌ حالا اینکه بعد از این همه سال آیا این شماره هنوز شمارهٔ میم هست یا نه خودش داستانی دیگر بود. ب زنگ زد به شماره و خودش را معرفی‌ کرد( ب اکنون آدم معروفی‌ هست) مادر میم که پای تلفن بود ب را شناخت و من و ب آنچنان جیغی زادیم که میم پس از سالها پیدا شد. باور کردنی نبود که چگونه میم پیدا شد و بلافاصله برنامه گذشتیم و میم را دیدیم. جالب بود که بعد از این همه سال نه تنها علاقهٔ ما به میم کم نشده بود بلکه با شناخته میم آن‌روزی حتا بیشتر عاشقش شدیم. من قبل از اینکه از خانه بروم کلی‌ با میم تهران گردی کردیم، و کلی‌ با عقاید و افکار جالب میم آشنا شدم. میم رسما یک سبک بود، یک نگرش بود و فوق‌العاده بود. به میم می‌گفتم چقدر دیر پیدایت کردم. میم و ب تکه‌های اصلی‌ وجودم بودند که جا گذاشته شدند، آنچه که من امروزه هستم بدون شک تحت تاثیر دوستی‌ با افراد فوق‌العاده چون ب و میم بوده و هست.

| ۱۳٩٢/٧/٤ | ۱:۳٢ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com