زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

این توضیح یک عکس بود که دوستی‌ از دوست دیگرش به هنگام ترک دانشگاه و ترک ایران گرفته بود. عجب تصویر و توضیح تکان دهنده ایی بود. هردو از هم کلاسی‌های من بودن در دوران لیسانس. آنکه در ایران مانده بود از غم از دست دادن رفیق ۸ ساله ‌اش نوشته بود. اشک از چشمانم جاری شد و به این فکر کردم که چقدر همهٔ ما تنها شدیم. چه آنها که ماندند چه آنها که رفتند. و آن موقع بود که فهمیدم خانه جایی‌ نام دارد که همهٔ رفقا در آنجا هستند، پس چه بی‌ خانمان شدیم ما. تکه‌های گم شدهٔ گذشته ما، خاطرات ما، جوانی ما همگی‌ ثبت در تک تک این دوستان بود و اکنون چه همه پراکنده در دنیا شدیم. به اندازهٔ یک عمر دلم گرفت، از این همه دوری، از این همه از دست دادنها وقتی‌ که هنوز زنده هستیم. به یاد شعر فرهاد افتادم که میگفت "ای کاش آدمی‌ وطنش را همچون بنفشه‌ها میشد با خود بببرد هرکجا که خواست" ، چه تلخ و چه سخت هست این همه جدایی، دوستانی که در طول عمر پیدا میکنی‌ و بهترین روزهای عمر را با آنها میگذرانی و بعد ترکشان میکنی‌، و این ترک کردن و ترک شدن جزو لاینفک از داستان نسل ما شد و دوستی‌ باید به آخرین تصویر چشمش فکر کند از دوستی‌ دیگر....

و به راستی‌ ما به کجا می‌رویم و معنی‌ زندگی‌ ما چه خواهد شد با این همه گسیختن از ریشه هایمان. به یاد دیواری می‌‌افتم در اینجا که هر کس کاری که دوست دارد قبل از مرگ انجام دهد را روی آن نوشته. آرزوی من شاید هیچوقت میسر نشود، ولی‌ دوست دارم که در اینجا برای همیشه ثبت شود. آرزو می‌کنم که‌ای کاش همگی‌ با هم دوباره در خانه بودیم....

| ۱۳٩٢/٧/۱ | ٤:٢٧ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com