زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

همیشه چیزهای زیادی وجود داره که منو به یاد خانه بندازه. چند روز پیش یکی‌ از دوستان مشترک من و قدیمی‌ترین دوستم که الان در سن ۲۸ سالگیمون ۲۳ سال هست باهم دوستیم، بهم گفت که میخوان برای تولدش یک کلیپ فیلم درست کنن و به من گفت که من می‌تونم یک فیلم بگیرم و هر پیامی دارم بدم که تو اون کلیپ بزارن. چقدر احساس‌های مختلفی‌ به من هجوم اورد. کلی‌ خاطرات از زمانی‌ که من هم در خانه بودم و تولد بهترین دوستم را می‌تونستم برم. حالا باید توی یک فیلم به دوستم چی‌ بگم، بگم ۲ روز هست که دارم فکر می‌کنم این فیلم را تو کجا بگیرم، بگم که اینجا جایی‌ وجود نداره که من و تو ازش خاطری مشترک داشته باشیم بعد از ۲۳ سال دوستی‌، بگم که این فضا‌ها حتا برای من هم اشنا نیست. 

حتا نمیدونم باید چی‌ بگم، بگم دوست قدیمی‌ کلاس اول دبستان یادته به بقیه دلداری میدادیم که گریه نکنن؟ یادته آهنگ یار دبستانی پخش میشد تو حیاط مدرسه و منو تو دست در دست همو یار دبستانی میدونستیم؟ بگم دوست قدیمی‌، ایکاش دوباره ۱۲ سالمون می‌‌شد! باهم دمپختک درست می‌‌کردیم، یک عالمه عدس میریختیم توش و شاهکار مون را میخوردیم. دوست داشتم تو اون پیام یک چیزی بگم که فقط من و تو داستانش را میدونستیم و اون این بود "هذا سیگار" ، فکر کن از این ۲ کلمه چه فکرهایی به مغز بقیه خطور می‌کنه، ولی‌ من و تو کلی‌ می‌‌خندیم چون فقط ما میدونستیم که شوهر معلم عربی‌ که داشت سیگار می‌کشید اینو گفت.

| ۱۳٩٢/٦/٢٩ | ٤:۱۱ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com