زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

بعد از مدت زیادی به تفرجگاه ذهنم می‌آیم، تا بنویسم از افکار سر درگم و هرج و مرج جوی که صدایشان گاها گوشم را کرّ می‌کند. همهٔ این صدا‌ها را خفه می‌کنم و مینویسم از:

در سطح شهر بی‌ هدف قدم میزدم، از کنار کوچه‌های باریک و بلندی میگذاشتم که حس کنجکاوی هرکسی را بر می‌‌انگیخت ولی‌ احتمالا معدود افرادی شجاعی بودند که به این حس پاسخ گوی باشند. جوانکی گیتار به دست احساساتش را با ارتعاش سیمهای گیتارش میزان می‌کند و در فضا پخش می‌کند، نزدیک به او دیگری ظاهراً در خلسه فرو رفته و چشمهایش یارای مقابله با نور خورشید را ندارد. آن طرف تر سیاهان همیشه خوشحال در کنار فواره نشست اند و گویی که بردگی به هیچوجه ربطی‌ به گذشتهٔ آنها نداشته. آنها ذاتاً شادند مهم نیست که چقدر بدبخت یا خوشبخت باشند. ۲ نفر لباس تیم ملی‌ شیلی به تن‌ دارند، و طول خیابان را طی‌ میکنند. به خیابان چهارم میرسم که دو طرفش پر از رستوران‌های مختلف هست. عده‌ای که گرمای عصر تابستان را به همراه دیگر پستی و بلندیهای زندگی میتوانند بر بتابند در بیرون نشست اند ادیی دیگر در جایی‌ که شبیه پشت ویترین هست نشسته‌اند، این عده همان‌هایی‌ هستند که هم از خنکی داخل و هم از منظرهٔ بیرون میخواهند استفاده کنند، و نشان میدهند که میشود هم خر را خواست و هم خرما(اگه این اصطلاح به درستی‌ یادم باشد)، عده‌ای دیگر مثل من به پشت بام میروند، این عده نه خنکی هوای داخل را دارند نه منظرهٔ خیابان را، از آن بالا سقف چندین ساختمان دیگر مشخص هست، صحنهٔ عجیبیست، ساختمانهای قدیمی‌ با آجرهای سوخته که به هم چسبیده اند، این منظرهٔ این بالاست، برای من این منظره کافیست و آشناست، در اینجا می‌نشینم و به آدم‌ها می‌نگرم...

| ۱۳٩۳/٤/۸ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com