زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

تلفن خانه مان زنگ می‌خورد، این من هستم که پشت خطم.

من: سلام مامان

مامان: سلام موشی، خوبی‌؟

من: خوبم، ممنون،شما چطورید؟

مامان: ما خوبیم، امروز روز زن بود، تو خیابون یکی‌ از کارمندهای بانکی‌ که من رو میشناسه، منو دید و یک دست گًل دستش بود که احتمالا برای خانمش می‌برد. بهم گفت روزتون مبارک، اولین کسی‌ بود که روز زن را بهم تبریک میگفت.

من: ....

ِ پس امروز روز زن بوده...

در حالی‌ که کلی‌ فکرهای مختلف از سرم می‌گذشت و لعنت میفرستادم به هرچی‌ روز مسخره که براش یک اسم مسخره تر پیدا کردن، نه تنها یک لحظه به این فکر نکردم که چرا این روز یادم نبوده بلکه از کارمند بیچارهٔ بانک هم شاکی‌ شدم، کلا حس افتضاحی بود، اینکه وسط اینجا آخرین چیزی که بهش فکر میکنی‌ اینه که الان چه مناسبت احمقانه‌ا‌ی تو ایران هست. بعدش یاد عید افتادم که از عید بودنش تنها چیزیش که نسیب ما می‌شه تلفنهای زورکی به این و اون و تبریک گفتن زورکی عید به کسایی که به زور سالی‌ یک بار باهاشون حرف میزنی.

بعد از گذشتن همهٔ این افکار از ذهنم، به "اثر پروانه‌ای" فکر کردم که بال زدن پروانه در یک گوشهٔ دنیا می‌تونه باعث طوفان تو یک نقط دیگه دنیا بشه. بعد به این فکر کردم که کارمند طفلی بانک که تلاش کرده اون روز به خودش حس خوب بودن را بده و با تبریک گفتن روز زن به مامان من، هیچوقت فکر نمی‌کرده که یک طوفانی در این مختصات گم شدهٔ من ایجاد کنه....

 

 

 

| ۱۳٩۳/٢/۱ | ٢:٤۱ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com