زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

دیوارها از چوب درخت بلوطی که ۴۰۰ سال عمر کرده است و فقط در جنگل‌های آمازون پیدا میشوند ساخته شده بود. تابلو‌هایی‌ با طرحای کوبیسم و نا مفهوم به دیوار آویخته شده است. جوبیلین با سیبیل‌های ناصرالدین شاهیش و ساز دهنی که به گردنش آویخته بود خسته تر از همیشه، وانمود میکرد که در حال زدن گیتار هست و یکی‌ از آهنگ‌هایی‌ که زاییدهٔ فقط یک هزارم سلول‌های خاکستری مغزش بود را می‌خواند. کمی‌ آن طرف تر سندرا در حالی‌ که آخرین قطرات الکل را به امید درک بیشتر شعر جوبیلین جذب میکرد، تکه‌های داستان نا تمامش پیدا میشد و مثل قطعات پازل در جای خودشان قرار می‌گرفت.

جوبیلین سومین بیست سلگیش (۶۰ سالگی) را جشن می‌گرفت آن هم در جمع کسانی‌ که کم اهمیت‌ترین مساله برایشان این بود که جوبیلین چند ساله میشود. بعد از پایان آهنگ چندین نفر از کسانی‌ که دوست داشتند به خودشان بقبولانند که آدمهای خوبی‌ هستند و حتا زندگی‌ کسی‌ مثل جوبیلین برایشان اهمیت دارد به سمتش رفتند و او را در آغوش کشیدند و با احساس رضایت مندی هرچی‌ تمامتر آنجا را ترک کردند.

خانم پندلتن به سمت ماشینش رفت و در همین حال به انگشترش که سنگ سیاه بزرگی‌ داشت با علاقهٔ هرچه تمامتر نگریست. از اینکه اینقدر قلب بزرگی‌ داشت به خود می‌بالید و در همین حال به جزئیات جشن بزرگی‌ که برای تولد ۶۰ سلگیش در نظر داشت فکر میکرد. 

| ۱۳٩٢/۱٢/٢۱ | ٦:٤۳ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com