زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

مینویسم تا غیر از این زندگی‌، در دنیای دیگری هم زندگی‌ کنم...

 

جولی خیابان ولیعصر را پیاده گز می‌کند، درختان بلند سر به فلک کشیده که از دو طرف شاخها یشان را در هم تنیده اند خود نمایی میکنند. آسمان آبی و آفتابی ‌ست. در مسیر جًک را می‌بیند که سوارِ دوچرخه هست و میوه و سبزیجاتی را که خریده پشت دوچرخه‌اش گذاشته. جًک می‌گوید که عده‌ای در کافه گوته قرار است دوره هم جم شوند و دربارهٔ کتاب "تهوع" سارتر صحبت کنند. ژولی چشمانش از خوشحالی‌ برقی‌ میزند و قول میدهد که حتما به جمع بپیوندد. جلوتر به مغازه چوبکده می‌رسد، این مکان به همراه وسایل چوبی‌اش یکی‌ از فضاهای مورد علاقه ژولی هست، میتواند ساعت‌ها را در آنجا بگذارند و از طرح و رنگ وسایل لذت ببرد. در آمیختن فضا‌ها و مکان‌ها همیشه یک تجربه‌ منحصر به فردی را ایجاد می‌کند که همواره در ذهنش خواهد ماند. داخل مغازه چوبکد راه پلهٔ گردی هست که به طبقه دوم ختم میشود، و دیوارها یش با رونده‌ها پوشاند شده. بوی چوب، رنگ، سبزه‌ها و نم و طراوت آن فضا را آکنده کرده. نسیم دلم انگیزه بهاری می‌وزد و دماوند با همهٔ شکوه و عظمتش مادرانه و باوقار فرزندانش را می‌نگرد. ژولی از مغازه بیرون می‌‌آید و سوار تاکسی میشود تا قبل از رفتن به کافه گوته یک سری کارها را در دانشگاه به پایان برساند. در تاکسی آهنگ " زین همه طراوت از چه رو نهان کنی‌، شکوه تا به کی‌ ز جور این و آن کنی‌ ،دل‌ غمین به گوشه‌ای چرا نشستی جان من مگر تو عمر جاودان کنی‌" در حال پخش شدن هست. جولی لبخندی بر لبانش نقش می‌بندد و به یاد دوستی‌ می‌‌افتد که همیشه این قسمت از شعر را به هنگام ناراحتی‌ و دل گرفتگی‌شان می‌‌خواند....

| ۱۳٩٢/۱۱/٢ | ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com