زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

از بیرون شبیه خانه‌های دیگیی‌ بود که تو آن محل وجود داشت. وارد خانه شدیم، با یکی‌ از جالبترین لهجه‌ها گفت "سلام حال شما خوبه؟" سعی‌ کرده بود که به زبان ما خوشامد گویی کند. خانه فضای جالبی‌ داشت، معمولا خانه‌ها بازتاب افکار و احساسات و حتا روحیات صاحبان آن هستند. اولین چیزی که جلب توجه میکرد ساعت شماطه دار قدیمی‌ بود که سر هر ساعت زنگ میزد.آخرین بار همچین ساعتی‌ را در خانهٔ مادر بزرگم دیده بودم. یک کتابخانه خیلی‌ ساده ولی‌ جالب در گوشه‌ای دیگر بود. روی یک تختهٔ چوبی ۳ تا صفحهٔ گرد بود که یکی‌ دما، دیگری فشار و دیگری رطوبت هوا را نشان میداد. تک تک چیزها مشخصا تاریخی‌ در بر داشتند. در اتاق ناهار خوری، اولین چیزی که جلب توجه میکرد قاب عکس بزرگی‌ بود که عکس سیاهو سفیدی در آن بود. این عکس از پدر بزرگ و مادربزرگ صاحب خانه به هنگام عروسی‌ گرفته شده بود و افراد دیگر فامیلهای آنها بودند در زمان جنگ جهانی دوم. در واقع این عکس در لهستان گرفته شده بود. پدر بزرگ و مادر بزرگ این فرد به هنگام فروپاشی لهستان از آنجا به کانادا فرار میکنند و سپس به آمریکا می‌آیند.

به قدری این ایده اینکه یک عکس به این شکل از اجدادت را در خانه داشته باشی‌ مرا مجذوب کرد که کلی‌ به فکر فرو رفتم.دوباره به ایران فکر کردم و به اینکه چرا در آنجا خانه‌ها فقط به گونه‌ای باید تزئین میشد که نشان دهنده توانایی مالی افراد باشد. این دوستم با افتخار گفت که من پدر و افراد فامیلم همگی‌ رانندهٔ کامیون هستن، و چون آنها به این سرزمین آمدند من توانستم که اینجا درس بخوانم و حالا مهندس موفقی‌ هستم. چقدر من همیشه این سادگی‌ و اعتماد به نفس این خارجیها را دوست دارم. ولی‌ دلم می‌گیرد که چرا مردم ما دچار این همه بی‌ اعتماد به نفسی‌ و کمبود‌های مختلف شدند. همیشه این مقایسه‌ها در ذهنم ایجاد میشود. به امید روزی که حالمان بهتر شود...

| ۱۳٩٢/۱٠/٢٢ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com