زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

روی مبل دراز کشیده بودم، بر عکس همیشه به کارهام فکر نمیکردم.مغزم پر بود از تهی. به بازی زندگی‌ فکر کردم و رندم بودن خیلی‌ چیزها. لبخند تمسخر آمیزی بهش زدم. یک دفعه کل این ۲۸ سال به صورت تیکه تیکه تو ذهنم مرور شد. تصویر‌هایی‌ از خودم در مکان‌های مختلف با خود‌هایی‌ مختلف. مثل یک فیلم بود، منتها فیلمی که به هیچ وجه کارگردان خوبی‌ نداشت، چون یک دفعه از یک سکانس به سکانس بعدی تغیرات شدید بود جوری که اصلا معلم نبود این زندگی‌ همون آدم هست. نشون میداد که آدم‌هایی در مراحل مختلف وارد کادر میشدن، اگه خوب بودن با همون خاطرات خوب در همونجا مجسمه میشدن و بعدش در دکور ذهن جا میگرفتن. دیگه با گذر زمان معلم نمی‌شد این ادامها چجوری تغییر میکردن چون دیگه مجسمیی‌ بودن تو دکور که من گاهی به یادشون می‌‌افتادم و ذوق می‌کردم. ذهنم پر بود از مجسمه‌هایئ ساخته‌ی خودم.مجسمه‌هایئ که مختصات جدیدی نداشتن و ساکن مونده بودن برای سالیان سال.

وقتی‌ که مردم، فهمیدم که هیچی‌ دوام نمیاره به جز تغییر....

| ۱۳٩٢/۱٠/۳ | ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com