زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

پسرک بر روی شنهای نرم آفتاب خورده دراز کشیده بود، صدای موج‌ها که هرگز از رفت و آمد خسته نمی‌‌شدند به گوش می‌رسید. مرغان دریایی‌ گردهمایی میکردند و تنهایی‌ پسرک را به رخ می‌کشیدند. پسرک بیشتر از هروقت دیگر وزن بودن را حس میکرد، در نگاهش آسمان به دریا می‌‌پیوست و یکی‌ میشد. می‌‌اندیشید به آخرین لحظه‌ای که در دنیای واقعیی‌ سپری کرده بود. دنیایی که در آن همه چیز مهم و جدی می‌نمود، به آدم‌هایی می‌اندیشید که می‌‌شناخت و یا حتا آنهایی که نمی‌شناخت و فقط تصویری بودند در ذهنش. آفتاب گرم همچنان می‌تابید. پسرک یک لحظه به دنیای زیر آب فکر کرد، و اینکه آیا آنجا جای بهتری خواهد بود، بر روی شنها کمی‌ جابجا شد، چشمانش را بست. 

با خستگی‌ زیاد، و با بی‌ رغبتی چشمانش را باز کرد. آنچه را که میدید باور نمیکرد، اطمینان داشت که این فقط یک کابوس هست. هنوز آخرین شنهای ساعت شنی به یک طرف ریخته نشده بود که پسرک چشمانش را بسته بود. آیا قوانین بازی را اشتباه متوجه شده بود یا این یک شوخی احمقانه بود؟ هرچه که بود دیگر فرقی‌ نداشت. از خانه بیرون زد، به سمت ساحل دوید، پسرکی را دید که روی شن‌ها دراز کشیده بود،  از اعماق وجودش فریاد زد که در همانجا بمان ولی‌ کن او هم چشمانش را دیگر بسته بود...

| ۱۳٩٢/۸/۱٢ | ۳:٠٧ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com