زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

صبح هست، چشمانم را باز می‌کنم، از تختخواب بیرون می‌آیم، از پله‌ها میروم پایین، آب را در کتری برقی‌ به جوش می‌آورم، نا‌ن را تست می‌کنم، کره و عسل، صبحانه میخورم. دکمه را فشار می‌دهم (در زمان عقب میروم). صبح است، مادر می‌گوید، ساعت ۷ است، کم کم آمادهٔ بیدار شدن شو(در دلم میگویم آخه مگر بیدار شدن آمادگی می‌خواهد همچنان به تخت چسبیده ام). مادر می‌گوید صبحانه آماده هست، بالاخره افتخار بیدار شدن می‌دهم به زندگی‌. چای، نا‌ن سنگک، کره و عسل. صبحانه میخورم. دکمه را میزنم. هوا را چک می‌کنم که امروز چه جوری هست. لباسی که دوست دارم امروز بپوشم را انتخاب می‌کنم. آماده میشوم و بیرون میروم، آسمان آبیست. به دانشگاه میرسم. چند نفر از بچهای کلاس بیرون کلاس ایستاده‌اند و حرف میزنند. کمی‌ به حرفهایشان گوش می‌دهم. از مسابقه فوتبال امریکایی تیم شهر می‌گویند. من نه خیلی‌ آشنا هستم با قوانینش نه جذابیتی برایم دارد. وارد کلاس می‌شویم، بغل دستی من پسریست که روی مچ دستش شکل بارکد خالکوبی شده است. دوست دارم ازش بپرسم حالا قیمتش چند هست، ولی‌ این شوخی‌ را نمیکنم، چون نمی‌دانم آیا اینها معنی شوخی‌ را می‌فهمند یا نه. دکمه را فشار می‌دهم. مانتو و مقنعه میپوشم و میروم به دانشگاه. بچها بیرون کلاس ایستاده‌اند. از مسابقه فوتبال صحبت میکنند من هم نظر می‌دهم. نگران اشتباه تلفظ کردن اسم بازیکن‌ها نیستم، فکر هم نمیکنم که فارسی را به صورت کتابی‌ صحبت می‌کنم یا ممکن است لغت مورد نظر را پیدا نکنم. مرجان را میبینم و می‌گوید که قصد آمدن به کلاس را ندارد. وارد کلاس می‌شویم، یکی‌ از پسرها ژاکت دختری را که روی صندلیست مثل جسد موش مرده بر می‌دارد و جای دیگر میگذارد. همه می‌خندیم. دکمه را فشار می‌دهم. استاد به کلاس میاید، شروع به درس دادن می‌کند، و در پایان حضور غیاب نمیکند. دکم را فشار می‌دهم. استاد به کلاس میاید، در پایان می‌خواهد حضور غیاب کند، به اسم مرجان که می‌رسد شروع به سرفه می‌کند، جوری که ممکن است خفه شود و می‌گوید که این جلسه بی‌ خیال حضور غیاب میشود و کلاس را سریع ترک می‌کند. بد از کلاس به مرجان میگوییم که خوش شانسیش نزدیک بود به خفه شدن استاد بیانجامد. همه می‌خندیم. دیگر دکمه را فشار نمیدهم، همینجا میمانم...

| ۱۳٩٢/٧/٢٢ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com