زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

یک زمانهایی هست که تو پوست خودم جا نمی‌‌شام، انگار هیچ جایی‌ برام به اندازهٔ کافی‌ جا نیست. بی‌ قرار میشم، انگار می‌خوام فرار کنم، ولی‌ نه می‌دونم از چی‌ و نه می‌دونم به کجا. الان که سرما خوردم و هیچ کاری از من بر نمیاد جز نوشتن، در همین حس گیر افتادم و باید همین‌جا وصل به این تخت بمونم. در اینجور لحظه‌ها دوست دارم بپرم تو ماشین پامو رو پدال گاز فشار بدم و عقربهٔ سرعت را برسونم به ۷۰ مایل بر ساعت و همینجور توی بزرگراه‌ها برم بدون اینکه بدونم به کجا میرم و مقصد کجاست، از مقصد داشتن خسته شدم. دلم برای خودم، برای خونمون تنگ شده. دلم برای خودم تو خونمون تنگ شده. دلم برای دیدن جرو بحث‌های خنده دار مامان بابام تنگ شده. دلم برای اینکه داداشم کلی‌ حرف بزنه برام و من به حرفش گوش ندم تنگ شده. دلم برای اینکه با داداشم داستانهای "بچه‌های بد شانس" را بخونیم و بعدش بگیم حالا آیا کت و شلوار راهراه تو هست (اصطلاح توی کتاب به معنی مد بودن) تنگ شده. دلم واسهٔ آقا خلیل بقال نزدیک خونه قبلیمون که تو مغازه کوچیکش حتا باطری ۹ ولت پیدا میشد تنگ شده. دلم برای اینکه ۴تایی‌ باهم شام بخوریم تنگ شده، دلم برای کوچیکیهام تنگ شده...

| ۱۳٩٢/٧/۱٦ | ٩:۳٧ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com