زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

خورشید غروب کرده و آسمون پر از ابرهای تیر شده. باد پاییزی می‌وزد و برگ‌هایی‌ را که هنوز تلاش دارن با علاقه به تنهٔ درخت بچسبن را با قصاوت جدا می‌کند و پراکنده می‌کند. حس می‌کنم منم مثل یکی‌ از همین برگ‌ها بودم که روزگاری خیلی‌ محکم به  تنهٔ مامان بابام چسبیده بودم و فکر نمیکردم بادی بوزه که منو از اونها جدا کنه. در آغوش آنها همیشه بهار بود. حالا دیگه همیشه بهار نیست، گاهی پاییزه، گاهی گرمی‌ دستهای من کم می‌شه ...

| ۱۳٩٢/٧/۱٥ | ٧:۳٧ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com