زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

تخیل را رها کرده‌ام که برود و از هر چه خواست سخن بگوید. از هرکجا که خواست. دستم را می‌گیرد و باهم میرویم ولیعصر. میگویم از سیر در گذشته خسته نشده ای؟ جوابی‌ نمیدهد، به پارک ملت میرسیم. من به همراه هم سنّ‌هایم در آنجا روی پله‌ها ایستاده‌ام، دخترها دامن سرمه‌ای و بلوز سفید به تن‌ دارند و پسرها شلوار سرمه‌ای و پیراهن سفید.عکس دست جمعی‌ میگیریم و بدین گونه از مهد کودک فارغ تحصیل می‌شویم. بعدها با یکی‌ از دوستان خوبت در آنجا بدمینتون بازی میکنی‌، بزرگتر که میشوی با کسی‌ که دوستش داشتی در زیر یکی‌ از درختان آنجا مینشینی‌. چندی بعد در آنجا با دوست دبیرستانیت خداحافظی میکنی‌ و این آخرین صحنه ایست که پارک از تو به یاد دارد. تخیل را همان جا رها میکنی‌ و با سرعت هرچه تمام تر میدوی به آینده، فریاد میزنی که پشت سر چیزی نیست... 

تخیل در دل‌ به تو ریشخند میزند، می‌گوید طفل بی‌چاره.... دستانت را روی گلوی تخیل میفشاری، تهدیدش میکنی‌ به فراموشی، ولی‌ همچنان میخندد. اکوی فریادش در پنجره‌های ذهنت جا می‌گیرد و با تو به زندگی‌ ادامه میدهد...

| ۱۳٩٢/٧/٧ | ٤:٤۱ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com