زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

خیلی‌ عجیب هست وقتی‌ که پدربزرگت را یادت نیاید ولی‌ حس کنی‌ که دوستش داری. من از همان بچگی‌ عاشق پدر بزرگ ندیده‌ام بودم، عکس جوانی پدر بزرگ همیشه روی میز تحریرم بود. اگر قاصدکی پیدا می‌کردم کلی‌ باهاش حرف میزدم و پیام‌های مهم را میدادم تا به گوش پدر بزرگ برساند.مثلا نمره‌ها و موفقیت‌های درسی‌ تا شکایت از دخترش را به قاصدک می‌گفتم.اگر با مادرم بحث کرده بودم، به پدربزرگ می‌گفتم که چرا این دخترت اینجوری گفت و از این حرف ها. بعدها که کمی‌ بزرگتر شدم خودم برای خودم یک پدر بزرگ زنده پیدا کردم آن هم از یک بقالی که نزدیک خانه مان بود.پدر بزرگ زنده شباهتی به پدربزرگ واقعیی‌ نداشت ولی‌ مثل او مهربان بود. من با مادرم هر از گاهی پیشش میرفتم و در دلم خوشحال بودم که من هم پدر بزرگی‌ زنده دارم.حتا به یاد دارم که به من عیدی هم داد.

در خانهٔ قدیمی‌ مادر بزرگ و پدر بزرگ، ۳ تا انباری وجود داشت که هر دفعه که ما آن جا می‌رفتیم، من کلی‌ چیزهای عجیب و تازه از پدر بزرگ پیدا می‌کردم، مثل یک دوربین خیلی‌ قدیمی‌ که انگار کسی‌ به او هدیه داده بود، یک بار دیگر یک عینک آفتابیه تا شو پیدا کردم، با خودم فکر کردم، پدر بزرگ حتما کلی‌ جذاب بوده است وقتی‌ این عینک را میزده.یکی‌ از کراوات‌های پدر بزرگ را برای خودم برداشتم که همیشه یادگاری داشته باشم. بعدها فهمیدم که چشمانم به پدر بزرگ شباهت زیادی دارد و خوشحال شدم که دنیا را از دریچه چشمان او میبینم. چون به راستی‌ مردی بلند پرواز و با احساس بوده است. حس اینکه ژ‌ن‌هایی‌ از او در من نهادینه هست کلی‌ خوشحالم می‌کند و باعث میشود باور کنم که وجودش در من ادامه پیدا کرده و برای همیشه از این دنیا نرفته است.

 

| ۱۳٩٢/٧/٤ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com