زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

بعد از چندین ماه به وبلاگم دوباره سر زدم، اول آخرین نوشته‌ام را خواندم. حس خوبی‌ بود، همان حسی که در زمان نوشتن آن داشتم تا حدی برایم زنده شد. نوشتن واقعاً ابزار عجیبیست، حتا نگارش فرد آماتوری مثل من هم میتواند احساسات را در خود بگنجاند...

فکر می‌کنم وقتی‌ که دست از نوشتن برداشتم زمانی‌ بود که حس کردم باید یک مدتی‌ را دوباره به پرورش افکارم بپردازم و مطالعه بیشتر. نوشته‌ها روند فکری و رشد یا افول ذهن را به خوبی‌ نشان میدهند.

 

ابرها به آرامی حرکت میکنند و عرض پنجره را طی‌ میکنند، در چهارچوب این پنجره همه چیز آرام به نظر می‌رسد. آرامشی ظاهری در یک حباب. بیشتر که فکر میکنی‌ به یاد می‌‌آوری حوادثی که در دنیا در حال وقوع هست، هرچند زشت یا زیبا، ناشی‌ از همین آرامش در این حباب هست. به جنبه‌های مختلف زندگیت می‌نگری و یک از هم گسستگی عجیبی‌ در آن‌ میبینی‌.

گاهی "چ" ذهنت را مشغول می‌کند، گاهی CEO یک شرکت بزرگ، گاهی زمینهای بزرگ آسب سواری‌ در کنار کاخ‌هایی‌ که اسمشان خانه هست، گاهی خانه‌های کله قندی در دل کندوان. و تو حیرت زده میمانی....

| ۱۳٩۳/٦/۳۱ | ٥:٠٤ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com