زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

نمیدونم تازگی‌ها برام چه اتفاقی‌ افتاده (البته می‌دونم ها)، دوست دارم با همهٔ آدمهای جالبه دنیا حرف بزنم، و ببینم چه کارهایی‌ تو زندگی‌ انجام دادن، چند روز پیش با یک آقای ۶۰ سالهٔ آمریکایی که همسایم هست داشتم صحبت می‌کردم، بهم عکسهای یک خونه‌ای که یک جایی‌ خرید بود و خونهٔ یک طبقه‌ای بود را نشون داد و اینکه چجوری در طی‌ یک سال این خونه را روش یک طبقه دیگه ساخت، عکسهای مراحل مختلف را داشت، خیلی‌ جالب بود، بعدش ازش پرسیدم که تو این ۶۰ سال روند زندگی‌ تو آمریکا را چجوری می‌بینه، خلاصه اینکه واقعا هیجان انگیزه با آدمهای مختلف صحبت کردن. یکی‌ دیگه هم بود که برای مصاحبه رفتم شرکتش. این آقاهه تقریبا ۷۰ سالش بود و واسه خودش از سرمایه دارهای عظیمی‌ بود،صاحب ۱۲ شرکت که در حال حاضر کار میکردند. چیزی که جالبه این هست که تو اینجا آدمهای خیلی‌ کار درست در اکثر مواقع آدمهای فوقاالعادهیی هم از لحاظه شخصیتی‌ هستن. این هم یکی‌ از همون افراد بود. علاقه و هیجان به کار را به خوبی‌ میشد درش دید، تقریبا میدونست در هر جایی‌ از کارخانه و شرکت هاش چه اتفاقی‌ داره میافته.....

چقدر که دوست دارم یک عالمه از این ادامها را در طول زندگیم ببینم، خیلی‌ هیجان انگیزه...

 

| ۱۳٩٢/٩/۱۸ | ٧:٤٥ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

در آسمان رگه‌های نارنجی نور از غروب آفتاب حکایت میکرد. در حالی‌ که خرگوشی که شکار کرده بودم را به سر نیزه‌ام داشتم به سمت غار میرفتم. با احساس خرسندی از شکار، آتشی به پا کردم و خرگوش را کباب کردم...

به سمت لب چاه رفتم و با سطل‌ آب از چاه بیرون کشیدم، وارد کلبه شدم و با گوشتی که از کشتن یکی‌ از گوسفندان گله آماده کرده بودم، غذای‌ روی آتش پختم.....

وارد آشپزخانه شدم، شیر آب را باز کردم و بستهٔ گوشتی که از مغازه خرید بودم را از یخچال بیرون آوردم و روی گاز غذا پختم....

به دستگاهی که در یک گوشه‌ قرار دارد میزان ویتامینهایی که بدنم لازم دارد را میدهام و طعم غذایی که دوست دارم امروز بخورم را برایش با چندین کلمه تعریف می‌کنم. دکمه‌ای را فشار میدهم، یک قرص بیرون می‌افتد، این غذای امروز هست...

گاهی از رفتار ادامها ناراحت میشوم، نمی‌فهمم علت اینگونه رفتارشان را و هرچه قدر خودم را جای آنها قرار میدهم باز هم فایده‌ای ندارد....

گاهی سردرگم میشوم، چیزهایی‌ که تا چندی پیش برایم واضح و روشن بوده است امروز بسیار مبهم مینماید....

گاهی دوست دارم فرار کنم، فرار از مکان، زمان، فرار از تکرار، فرار از زندگی‌، فرار از چیزهای پوچی که اطرافت را پر می‌کند.....

اگر همان انسان بدوی میشدم شاید دیگر هیچ کدام از این احساسها به من هجوم نمیاورد، در زمینی‌ میزیستم و میمردم که در آن متولد شده بودم، آسمانی را میدیدم که اجدادم روزگاری به همان خیر شده بودند. ادامها دیگر که دوستانم بودند در همان نزدیکی‌ زندگی‌ میکردند. هیچ کس آنجا را ترک نمیکرد مگر آنکه میمرد، هیچ کس دلتنگ دیگری نمی‌شد، دلتنگی‌ معنایی نداشت، در آن دنیا همه چیز ساده بود و بکر، و من بجای نوشتن این خطوط نا منسجم سرگردان، دوره آتشی به همراه آدمهای بدوی دیگر، در حال داستان گفتن و شادمانی بودم. بزرگ قبیله که مردی دوست داشتنی بود از خاطرات اجدادمان میگفت و شب در زیر سقف آسمان سپری  میشد....

 

| ۱۳٩٢/٩/۱٠ | ٩:۱٤ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com