زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

دخترک پنجرهٔ اتاقش را گشود. آفتاب صبحگاهی با عجلهٔ هرچه تمام فضا را پر کرد.دخترک به دوردست‌ها می‌نگریست، در نقطه‌ای جنگل به آسمان میپیوست و یکی‌ میشد. دخترک دلیلی‌ برای شاد بودن نمی‌خواست، همه چیز ساده و زیبا مینمود. پنجره‌ها ی ذهن دخترک همگی‌ پر از شادی بود. در دنیای او زندگی‌ تکراری نمی‌شد، غم معنی‌ نمیداد، کسی‌ به دنیایش وارد نمی‌شد و کسی‌ هم از آنّ نمی‌رفت. همه‌چیز در عین سکون در حال حرکت بود، دخترک گاهی فکر میکرد که خواب بوده یا خواب دیده. ولی‌ زمان از لابلای پنجره‌ها سرک می‌کشید، هرچند به کندی ولی‌ گاهی خودی مینمود، دخترک اصلا توجهی‌ به این موجود موذی نداشت. زمان در جای جای ذهن رخنه میکرد نقاط کوری را پیدا میکرد و در آنجا میخفت. دخترک کم کم متوجه چیزی به نام تغییر میشد، دنیای دخترک در حال دگرگونی بود، دیوارهای دنیای قبلی‌ به لرزه در آمده بود و زمان از همه طرف اساس آن را میلرزاند. دنیای دخترک به تدریج فرو می‌ریخت و زمان دنیای دیگری را کم کم می‌ساخت. ذهن دخترک پر از زمان شده بود، زمان از هر جایی‌ که گذر میکرد چیزهای عجیبی‌ به همراه می‌آ‌ورد و چیزهایی‌ را هم با خود می‌برد. دخترک به ناگهان متوجه شد که دیگر جزیی از زمان شده، با زمان حرکت می‌کند و به پیش میرود، و هیچ وقت به یاد نیاورد که زمان کی‌ در وجودش رخنه کرد و دنیای زیبایش را پس گرفت....

| ۱۳٩٢/۸/٢٩ | ٩:٠٤ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

بارون ریزی در حال باریدن هست. موهام تقریبا خیس شده، نگاهی‌ به چکمه هام میندازم و مثل همیشه یاد رضا خان میفتم با دیدن چکمه. به هر حال چکمه اگه اقتدار نیاره واسهٔ من حداقل حفاظت از خیس شدن پاچهٔ شلوار رو داره.

وارد کافه آروما میشوم. یک جوّ روشنفکر مأبانه غلیظی در فضا حاکم هست. یک مردی که ریش و سیبیل نارنجی رنگی‌ داره و یک کلاه کپ سرش هست، رو به سمت پنجره نشست و بیرون را تماشا میکنه. یک سری روزنامه‌های محلی هم هست که از دور جذاب به نظر میاد. کلا اینکه فضا‌ها شخصیت دارن منو به وجد میاره. یاد سیمون و سارتر می‌‌افتم. احتمالا کلی‌ از فلسفه بافی‌هاشون را تو یک همچین فضاهایی کردن. دوست دارم یک سوپ گرم با نون تازه پخت شده بگیرم و ببینم بعدش من در همچین فضایی چه خزعبلاتی می‌تونم بگم. 

رنگ، بو، مزه، صدا، فضا پر از اینهاست. فضا پر از آدم هست، فضا در هر لحظه پر از کلام، حرکت، رفتار، نگاه و حس هست. در هر ثانیه، در هر نقطه از کرهٔ زمین که قابل سکونت باشه همهٔ این اتفاق‌ها در حال افتادن هست.منم الان دارم یکیشو ایجاد می‌کنم. عجب حس جالبیه، بخشی از یک تجربه‌ی جهانی‌ بودن. من با همهٔ آدم‌هایی که الان در این دوره زندگی‌ می‌کنن یک نسبت دارم، و اون اینه که هممون ثانیه‌ها و دقایق یکسانی را داریم می‌گذرونیم، حالا هر کسی‌ به یک شکل، احتمالا به اندازهٔ همهٔ این ادامها روش زندگی‌ و گذروندن زمان وجود داره. 

خوب به هر حل من سیمون نیستم ولی‌ دوست داشتم هم زمان باهاش زندگی‌ می‌کردم، وقتی‌ که اونها تو فرانسه داشتن ۱۰۰ سال جلوتر از زمان خودشون زندگی‌ میکردن یا وقتی‌ که فروغ همینقدر جلوتر از فرهنگ و افکار پیش میرفت....

بارون هنوز می‌‌باره.

| ۱۳٩٢/۸/٢٠ | ٧:٥٢ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

پسرک بر روی شنهای نرم آفتاب خورده دراز کشیده بود، صدای موج‌ها که هرگز از رفت و آمد خسته نمی‌‌شدند به گوش می‌رسید. مرغان دریایی‌ گردهمایی میکردند و تنهایی‌ پسرک را به رخ می‌کشیدند. پسرک بیشتر از هروقت دیگر وزن بودن را حس میکرد، در نگاهش آسمان به دریا می‌‌پیوست و یکی‌ میشد. می‌‌اندیشید به آخرین لحظه‌ای که در دنیای واقعیی‌ سپری کرده بود. دنیایی که در آن همه چیز مهم و جدی می‌نمود، به آدم‌هایی می‌اندیشید که می‌‌شناخت و یا حتا آنهایی که نمی‌شناخت و فقط تصویری بودند در ذهنش. آفتاب گرم همچنان می‌تابید. پسرک یک لحظه به دنیای زیر آب فکر کرد، و اینکه آیا آنجا جای بهتری خواهد بود، بر روی شنها کمی‌ جابجا شد، چشمانش را بست. 

با خستگی‌ زیاد، و با بی‌ رغبتی چشمانش را باز کرد. آنچه را که میدید باور نمیکرد، اطمینان داشت که این فقط یک کابوس هست. هنوز آخرین شنهای ساعت شنی به یک طرف ریخته نشده بود که پسرک چشمانش را بسته بود. آیا قوانین بازی را اشتباه متوجه شده بود یا این یک شوخی احمقانه بود؟ هرچه که بود دیگر فرقی‌ نداشت. از خانه بیرون زد، به سمت ساحل دوید، پسرکی را دید که روی شن‌ها دراز کشیده بود،  از اعماق وجودش فریاد زد که در همانجا بمان ولی‌ کن او هم چشمانش را دیگر بسته بود...

| ۱۳٩٢/۸/۱٢ | ۳:٠٧ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

در اوج سرگردانی و اغتشاش احساسی‌، لحظه‌ای به وجود می‌‌آید که مسیر طی‌ شده به کنکاش کشیده میشود. لحظه‌هایی که در گذشته ناب بوده‌اند، در این لحظه متفاوت اند. وقتی‌ که منطق و احساس نمی‌تواند همراه شوند، و هر یک بخشی از وجود را سر ریز میکنند. احساس در لحظه زندگی‌ می‌کند و به لحظه پایبند است. منطق فریاد عقل را به گوش احساس میرساند. درین نبرد سخت برنده وجود ندارد. در نهایت زندگی‌ ترکیبی‌ از این دو هست که گاهی هیچ ترکیب راضی‌ کننده‌ای از منطق و احساس را متصور نمی‌شود. لحظه‌ها تغییر میکنند و به اندازهٔ ترکیبهای خطی‌ از احساس و منطق گزینه وجود دارد برای ادامهٔ زندگی‌.

پی‌نوشت: نوشته شده تحت تاثیر فیلم September از وودی آلن  

| ۱۳٩٢/٧/۳٠ | ٧:٥٥ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com