زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

دختر آرومی‌ بود که ردیف دوم سمت پنجره سر نیمکت می‌نشست.زمستون‌ها مقنعه بافتنی سفید سر میکرد و موهاش معلوم نبود. زاویهٔ فشار چرخ دنده ۲۰ درجه اگه باشه تعداد دندانه هاش می‌شه چقدر؟ این سوالی بود که  استاد پرسید. کسی‌ که تو سن ۷۰ سالگی خوشحال هست که تنها استادی هست که متولد امریکاست در این دانشکده. حالا نمیدونم آیا این قضیه واقعاً خوشحال بودن داره یا نه. یک اس‌ام‌اس میاد در این لحظه. از دوست قدیمیه هم دبستانی که شاید در سال ۲ بار ازش خبری می‌شه. خبر داری حمیده فوت کرده؟ این جمله را می‌خونم، حمیده، تصویر ۱۰ سالگیش میاد تو ذهنم، میدونستم پزشک شده. کنار پنجره، تو مدرسه، فوت شده یعنی‌ مرده؟ چرخ دنده باید ۱۸ تا دندونه داشته باشه با این زاویهٔ فشار. اس‌ام‌اس رنگش سبزه، من کجام؟ چند سالمه مگه؟ دوستام دارن می‌میرن؟ِ یعنی‌ به این زودی ۷۰ سالمون شد؟سر کلاس چی‌ کار می‌کنم، به من چه که چرخ دنده چند تا دندونه می‌خواد. حمیده به آخرین چیزی که فکر کرد چی‌ بود؟ اصلا چرا به این زودی رفت؟ پزشک بود که، چی‌ میگن مردم، با اسم و  فامیل تو گوگل جستو‌ جوش می‌کنم، لینکدین داره، تو لینکدین نمی‌گه که دیگه نیست، یادم باشه بسپارم واسه من اعلام کنن تو لینکدین هم، اینا تجربه هست! خوب استاد آمریکایی داشتی میگفتی‌، تو ۷۰ سالته و اینجا داری میگی‌ پروفایل دندانهٔ چرخنده چه جوریه، من دارم فکر می‌کنم حمیده چرا رفت؟ یکم سنش از ۱/۳ عمر تو بیشتر بود. اصلا تو چرا زنده‌ای اونوقت حمیده باید نباشه؟ ببینم عمرشو کی‌ داد به تو؟ اینها تو چه کسری از ثانیه از ذهن من گذشت. اس‌ام‌اس هنوز همونجاست. ولی‌ زاویه فشار چرخ دنده جدید شده ۱۴.۵ درجه. آسمون آبیه، همونجور که بوده، فقط دیگه حمیده نیست تو این دنیا، غروب را نمی‌بینه. چه بد. امروز حمیده نیست،فردا یکی‌ دیگه پس فردا اون یکی‌ و یک روز هم من نخواهم بود. به همین سادگی‌، زندگی‌ احمقانه می‌شه، و خنده دار بودن خودشو نشون میده. حمیده عزیز هم دبستانی، دلم خیلی‌ گرفت از زود رفتنت. امیدوارم در آرامش رفته باشی‌، بدرود....

| ۱۳٩٢/٧/٢٥ | ۸:۱٦ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

یک فیلم اخیلی عالی‌ دیدم به اسم "i `ve loved you so long" که درمورد زندگی‌ یک زنی‌ هست که از زندان آزاد می‌شه. به هیچ وجه این فیلم درمورد عشق بین زن و مرد نیست.موضوع را اینجا تعریف نمیکنم که اگه خواستید ببینید جذابیتش از بین نرود.فیلم فرانسوی هستش. به قدری موضوع جالبی‌ داره و به قدری زیبا ساخت شده که واقعاً آدم تا چند روز تحت تاثیر این فیلم قرار میگیره. نمیدونم چرا همیشه با فیلمهای فرانسوی و اروپایی بیشتر می‌شه ارتباط برقرار کرد تا فیلمهای هالیوود. انگار فیلمهای فرانسوی واقعیی‌ تر هستن، و مسائل جالبی‌ را با ظرافت و با احساسات عمیقی به تصویر میکشن. همیشه وقتی‌ یک فیلم فرانسوی خوب میبینم دوباره یاد علاقم به یاد گیری زبان فرانسه میفتم. هیچوقت ترجمه نمیتونه مفهوم عمیق یک واژه در اون زبان را به صورت کامل منتقل کنه. یاد گیری یک زبان، فقط یادگیری یک سری لغات و جملات نیست، آشنایی با یک فرهنگ دیگست، به آدم توانایی فکر کردن از یک دیدگاه دیگه را میده. انگار می‌شه با اون زبان دنیا را از یک پنجرهٔ دیگیی‌ دید.برای که من اینجوری بود. واقعاً خیلی‌ جالبه، اون کلمات دیگه به خودی خود وجود پیدا میکنند، و دیگه تو ذهن ترجمه نمیشن. فکر کنم باید به صورت جدی به فکر یادگیری فرانسه باشم. الان که دارم این متن را مینویسم، آهنگ آخر فیلم را گذشتم که واقعاً زیباست ولی‌ چون به فرانسه هست من معنیش را نمی‌فهمم. گاهی حس می‌کنم کارهایی‌ که دوست دارم انجام بدم و چیزهایی‌ که دوست دارم یاد بگیرم اینقدر زیاد هستن که نگران میشم که آیا اینقدر زنده میمونم که بتونم این کارها را انجام بدم!...

| ۱۳٩٢/٧/٢۳ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

صبح هست، چشمانم را باز می‌کنم، از تختخواب بیرون می‌آیم، از پله‌ها میروم پایین، آب را در کتری برقی‌ به جوش می‌آورم، نا‌ن را تست می‌کنم، کره و عسل، صبحانه میخورم. دکمه را فشار می‌دهم (در زمان عقب میروم). صبح است، مادر می‌گوید، ساعت ۷ است، کم کم آمادهٔ بیدار شدن شو(در دلم میگویم آخه مگر بیدار شدن آمادگی می‌خواهد همچنان به تخت چسبیده ام). مادر می‌گوید صبحانه آماده هست، بالاخره افتخار بیدار شدن می‌دهم به زندگی‌. چای، نا‌ن سنگک، کره و عسل. صبحانه میخورم. دکمه را میزنم. هوا را چک می‌کنم که امروز چه جوری هست. لباسی که دوست دارم امروز بپوشم را انتخاب می‌کنم. آماده میشوم و بیرون میروم، آسمان آبیست. به دانشگاه میرسم. چند نفر از بچهای کلاس بیرون کلاس ایستاده‌اند و حرف میزنند. کمی‌ به حرفهایشان گوش می‌دهم. از مسابقه فوتبال امریکایی تیم شهر می‌گویند. من نه خیلی‌ آشنا هستم با قوانینش نه جذابیتی برایم دارد. وارد کلاس می‌شویم، بغل دستی من پسریست که روی مچ دستش شکل بارکد خالکوبی شده است. دوست دارم ازش بپرسم حالا قیمتش چند هست، ولی‌ این شوخی‌ را نمیکنم، چون نمی‌دانم آیا اینها معنی شوخی‌ را می‌فهمند یا نه. دکمه را فشار می‌دهم. مانتو و مقنعه میپوشم و میروم به دانشگاه. بچها بیرون کلاس ایستاده‌اند. از مسابقه فوتبال صحبت میکنند من هم نظر می‌دهم. نگران اشتباه تلفظ کردن اسم بازیکن‌ها نیستم، فکر هم نمیکنم که فارسی را به صورت کتابی‌ صحبت می‌کنم یا ممکن است لغت مورد نظر را پیدا نکنم. مرجان را میبینم و می‌گوید که قصد آمدن به کلاس را ندارد. وارد کلاس می‌شویم، یکی‌ از پسرها ژاکت دختری را که روی صندلیست مثل جسد موش مرده بر می‌دارد و جای دیگر میگذارد. همه می‌خندیم. دکمه را فشار می‌دهم. استاد به کلاس میاید، شروع به درس دادن می‌کند، و در پایان حضور غیاب نمیکند. دکم را فشار می‌دهم. استاد به کلاس میاید، در پایان می‌خواهد حضور غیاب کند، به اسم مرجان که می‌رسد شروع به سرفه می‌کند، جوری که ممکن است خفه شود و می‌گوید که این جلسه بی‌ خیال حضور غیاب میشود و کلاس را سریع ترک می‌کند. بد از کلاس به مرجان میگوییم که خوش شانسیش نزدیک بود به خفه شدن استاد بیانجامد. همه می‌خندیم. دیگر دکمه را فشار نمیدهم، همینجا میمانم...

| ۱۳٩٢/٧/٢٢ | ٤:۳٠ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

بر روی چمنزارهای سبز دراز کشیده ام. در زیر درختی کهن، که از لابلای شاخه‌های پر برگش نور آفتاب با زیرکی می‌لغزد و پست صورتم را نوازش میدهد. نسیم خنکی که فرسنگها را درنوردیده از روی این چمنزار نیز عبور می‌کند و تصویر دیگری را به ذهن می‌سپارد. از اوج قله میپرم و زمین را در زیر بالهایم در می‌‌نوردم، شاخهٔ سبزی میشوم و ریشه‌هایم را در زمین میگسترانم. قطرات بارانی میشوم که از اوج آسمان فرود می‌آیم و به قعر زمین میروم. برگی میشوم که در باد لغزان و پیچان فرود می‌آیم. اشعه‌ی نوری میشوم که زیبائی شبنم را دو چندان می‌کنم. و کوهی میشوم استوار نظاره گر‌ اعصار و قرون و چشمانی می‌‌شوم نظاره‌‌گر این همه زیبایی‌...

| ۱۳٩٢/٧/۱٩ | ٧:۱٦ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

یک زمانهایی هست که تو پوست خودم جا نمی‌‌شام، انگار هیچ جایی‌ برام به اندازهٔ کافی‌ جا نیست. بی‌ قرار میشم، انگار می‌خوام فرار کنم، ولی‌ نه می‌دونم از چی‌ و نه می‌دونم به کجا. الان که سرما خوردم و هیچ کاری از من بر نمیاد جز نوشتن، در همین حس گیر افتادم و باید همین‌جا وصل به این تخت بمونم. در اینجور لحظه‌ها دوست دارم بپرم تو ماشین پامو رو پدال گاز فشار بدم و عقربهٔ سرعت را برسونم به ۷۰ مایل بر ساعت و همینجور توی بزرگراه‌ها برم بدون اینکه بدونم به کجا میرم و مقصد کجاست، از مقصد داشتن خسته شدم. دلم برای خودم، برای خونمون تنگ شده. دلم برای خودم تو خونمون تنگ شده. دلم برای دیدن جرو بحث‌های خنده دار مامان بابام تنگ شده. دلم برای اینکه داداشم کلی‌ حرف بزنه برام و من به حرفش گوش ندم تنگ شده. دلم برای اینکه با داداشم داستانهای "بچه‌های بد شانس" را بخونیم و بعدش بگیم حالا آیا کت و شلوار راهراه تو هست (اصطلاح توی کتاب به معنی مد بودن) تنگ شده. دلم واسهٔ آقا خلیل بقال نزدیک خونه قبلیمون که تو مغازه کوچیکش حتا باطری ۹ ولت پیدا میشد تنگ شده. دلم برای اینکه ۴تایی‌ باهم شام بخوریم تنگ شده، دلم برای کوچیکیهام تنگ شده...

| ۱۳٩٢/٧/۱٦ | ٩:۳٧ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

خورشید غروب کرده و آسمون پر از ابرهای تیر شده. باد پاییزی می‌وزد و برگ‌هایی‌ را که هنوز تلاش دارن با علاقه به تنهٔ درخت بچسبن را با قصاوت جدا می‌کند و پراکنده می‌کند. حس می‌کنم منم مثل یکی‌ از همین برگ‌ها بودم که روزگاری خیلی‌ محکم به  تنهٔ مامان بابام چسبیده بودم و فکر نمیکردم بادی بوزه که منو از اونها جدا کنه. در آغوش آنها همیشه بهار بود. حالا دیگه همیشه بهار نیست، گاهی پاییزه، گاهی گرمی‌ دستهای من کم می‌شه ...

| ۱۳٩٢/٧/۱٥ | ٧:۳٧ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

ای آدم ها، تمام کسانی‌ که الان دارید این خطوط را میخونید، چون به بقای انرژی اعتقاد دارم، دوست دارم این انرژی زیادی که الان در اثر ورزش و بالا رفتن میزان اندرفین در خونم ایجاد شده را به همه شما منتقل کنم تا بقیهٔ روزتون را به خوبی‌ بگذرونید. دوست دارم بهتون بگم که باور کنید یا نه، همهٔ ما همین یک بار زندگی‌ می‌کنیم، و بعدش نیست و نابود میشیم. پس این فرصت زنده بودن را از دست نباید بدیم، از اینکه این شانس را داشتیم که به وجود بیایم باید استفاده کنیم. بشر چون مغرورتر از این هست که بپذیره مثل تمام موجودات دیگه در نهایت نیست می‌شه، تلاش می‌کنه که به خودش وعدهٔ‌ زندگی‌ پس از مرگ بده. در همین دنیا زندگی‌ کنید و از زنده بودن لذت ببرید چون به احتمال زیاد بعدی وجود نداره. 

| ۱۳٩٢/٧/۱۱ | ٩:۱٠ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

یک سری از ادامها هستن که بزرگتر از آدمن، یعنی‌ جز آدم بزرگ‌ها حساب میشن، گاهی بعضی‌ از این ادامها اینقدر دوست داشتنی و آدم حسابی‌ هستن که آدم دلش می‌خواد هیچوقت بزرگتر نشه و همیشه این ادامها براش وجود داشته باشن. گاهی هم به این فکر می‌کنم که ممکن مثلا من وقتی‌ که ۶۰ سالم شد یک جوان ۲۸ ساله اینقدر از من خوشش بیاد. این آدم حسابیه زندگی‌ من یکی‌ از قشنگترین آدم‌هایی هست که تا حالا دیدم. کلی‌ دیدگاه‌های جالب داره، کلی‌ جواب سوالهای مختلف را میدونه. کلی‌ کلش کار می‌کنه، اصلا موجودیه. این ترم یک کلاس دارم باهاش. اصلا گاهی دلم براش تنگ می‌شه و می‌خوام زودتر ببینمش و پای صحبتش بشینم. یعنی‌ خود دوست داشتنی. کلا تو اینجا الان من ۴ نفر از این دست ادامها رو میشناسم که واقعاً هر کدوم واسه خودشون شخصیت جالبین.

 این آدمهای دوست داشتنی وقتی‌ با‌هاشون صحبت میکنی‌، متوجه میشی‌ که چه جور به جهان بینی‌ خاص خودشون رسیدن و اطلاعاتی‌ که در هر زمینه‌ی دارن فقط حاصل مطالعه نیست بلکه پشتش کلی‌ تجزیه و تحلیل‌های جالب خودشون هست که حتا به نتایج متفاوت از آنچه که غالب جامعه فکر می‌کنه رسدین. و این چیزیه که منو هیجان زده می‌کنه. به امید روزی که یکی‌ هم در ۳۰ سال آینده همچین جملاتی درمورد من بنویسد.

| ۱۳٩٢/٧/۱۱ | ٦:٤۱ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

در کلاس ورزش که بیشتر بچه‌ها دختر هستند ۳ یا ۴ نفر پسر هم شرکت میکنند. در اولین جلسات کلاس فقط یک پسر در این کلاس شرکت میکرد و بقیه دختر بودند. من تقریبا مطمئن بودم که این پسر همجنس گرا هست(فقط به این دلیل که در کلاس رقص زومبا در میان این همه دختر شرکت میکرد)، و چون شنیده بودم که همجنس گرا‌ها خیلی‌ مهربون هستند، رفتم جلو و باهاش صحبت کردم که خیلی‌ هم احساسش در میان این همه دختر بد نباشد. خلاصه این فرد همهٔ جلسات را میامد و گاهی قبل از کلاس چند کلمه‌ای باهم صحبت میکردیم. بعد تر بچه‌های دیگر هم کمی‌ با این پسر شروع به صحبت کردند. خلاصه گذشت و گذشت تا اینکه امروز، این پسر بیشتر از همیشه با من حرف زد، هنگام خداحافظی به من گفت که آیا فرصت دارم که یک روز باهم بیرون برویم و صحبت کنیم(در واقع پیشنهاد دوستی‌ داد)!!! تقریبا چند دقیقه طول کشید که من متوجه بشوم که دقیقا چه می‌گوید، به چندین دلیل، دلیل اول اینکه من همیشه فکر می‌کردم که این پسر هم جنس گرا هست بنابرین همچین پیشنهادی از سویش کاملا غیر منتظره بود، دوم اینکه به هر حال به زبان مادری سخن نمی‌گفت، پس از چند دقیقه که توانستم منظورش را بفهمم، تقریبا از خنده نزدیک بود غش کنم... پس از اینکه بهش گفتم که متاسفانه این قضیه ممکن نیست، برای اینکه احساسش خیلی‌ بد نباشد گفتم که من احتمالا از تو بزرگترم. و سنم را که به او گفتم، فهمیدم که او از من بزرگتر است!! نکتهٔ جالب این بود که هردو کوچکتر از سن خود به نظر میامدیم.

خلاصه اینکه واقعاً خنده دار بود که چگونه اینقدر غلط قضاوت کرده بودم، تا من باشم که از این قضاوت‌ها نکنم... :)

| ۱۳٩٢/٧/٩ | ٩:۱٠ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

تخیل را رها کرده‌ام که برود و از هر چه خواست سخن بگوید. از هرکجا که خواست. دستم را می‌گیرد و باهم میرویم ولیعصر. میگویم از سیر در گذشته خسته نشده ای؟ جوابی‌ نمیدهد، به پارک ملت میرسیم. من به همراه هم سنّ‌هایم در آنجا روی پله‌ها ایستاده‌ام، دخترها دامن سرمه‌ای و بلوز سفید به تن‌ دارند و پسرها شلوار سرمه‌ای و پیراهن سفید.عکس دست جمعی‌ میگیریم و بدین گونه از مهد کودک فارغ تحصیل می‌شویم. بعدها با یکی‌ از دوستان خوبت در آنجا بدمینتون بازی میکنی‌، بزرگتر که میشوی با کسی‌ که دوستش داشتی در زیر یکی‌ از درختان آنجا مینشینی‌. چندی بعد در آنجا با دوست دبیرستانیت خداحافظی میکنی‌ و این آخرین صحنه ایست که پارک از تو به یاد دارد. تخیل را همان جا رها میکنی‌ و با سرعت هرچه تمام تر میدوی به آینده، فریاد میزنی که پشت سر چیزی نیست... 

تخیل در دل‌ به تو ریشخند میزند، می‌گوید طفل بی‌چاره.... دستانت را روی گلوی تخیل میفشاری، تهدیدش میکنی‌ به فراموشی، ولی‌ همچنان میخندد. اکوی فریادش در پنجره‌های ذهنت جا می‌گیرد و با تو به زندگی‌ ادامه میدهد...

| ۱۳٩٢/٧/٧ | ٤:٤۱ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

وای بر ما!

وقتی‌ به لحظاتی فکر می‌کنم که در آنّ یک تصمیم، یک عمل، یک حرف، یک فکر، یک خود خواهی‌، یک منفعت طلبی، یک آینده نگری، یک حس وطن پرستی‌، یک خیانت و .... در زمان‌های مختلفی‌ از تاریخ توسط افراد مهمی‌ صورت گرفته و برآیند آن زندگی‌ ما ملت عاشق را رقم زده است، وحشت می‌کنم. آیا آن افراد واقعاً به این فکر کرده بودند که چگونه زندگی‌ افرادی در آن زمان و بعد از آنّ تحت تاثیر تصمیمات آنها قرار خواهد گرفت؟ 

این وصیت نامهٔ امینه زنی‌ که در تاریخ مذکر نویسی ایران گم شده است می‌باشد.

"فرزندان من بدانند، دریای مازندران حوضچهٔ ماست، زندگی‌ ما در آن اطراف است، در قلب اسیا جاده ابریشم احیا میشود و این دریا قلب دنیا میشود هر کس آن را داشته باشد رهبر دنیا خواهد بود.فلات ایران بر ما که اهل دریاییم بقایی نمیکند.روزی که یکی‌ از فرزندان من را یکی‌ از اهل کویر بکشد، کار سلطنت قجرها تمام میشود.صد سال پس از آن است که من از کنار همین دریا مازندران بیدار میشوم. طلا، نفت، آب جنگل، گندم همه چیز در اینجا هست... "(مرجع: کتاب امینه از مسعود بهنود)

 

| ۱۳٩٢/٧/٥ | ۳:٥٧ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

خیلی‌ عجیب هست وقتی‌ که پدربزرگت را یادت نیاید ولی‌ حس کنی‌ که دوستش داری. من از همان بچگی‌ عاشق پدر بزرگ ندیده‌ام بودم، عکس جوانی پدر بزرگ همیشه روی میز تحریرم بود. اگر قاصدکی پیدا می‌کردم کلی‌ باهاش حرف میزدم و پیام‌های مهم را میدادم تا به گوش پدر بزرگ برساند.مثلا نمره‌ها و موفقیت‌های درسی‌ تا شکایت از دخترش را به قاصدک می‌گفتم.اگر با مادرم بحث کرده بودم، به پدربزرگ می‌گفتم که چرا این دخترت اینجوری گفت و از این حرف ها. بعدها که کمی‌ بزرگتر شدم خودم برای خودم یک پدر بزرگ زنده پیدا کردم آن هم از یک بقالی که نزدیک خانه مان بود.پدر بزرگ زنده شباهتی به پدربزرگ واقعیی‌ نداشت ولی‌ مثل او مهربان بود. من با مادرم هر از گاهی پیشش میرفتم و در دلم خوشحال بودم که من هم پدر بزرگی‌ زنده دارم.حتا به یاد دارم که به من عیدی هم داد.

در خانهٔ قدیمی‌ مادر بزرگ و پدر بزرگ، ۳ تا انباری وجود داشت که هر دفعه که ما آن جا می‌رفتیم، من کلی‌ چیزهای عجیب و تازه از پدر بزرگ پیدا می‌کردم، مثل یک دوربین خیلی‌ قدیمی‌ که انگار کسی‌ به او هدیه داده بود، یک بار دیگر یک عینک آفتابیه تا شو پیدا کردم، با خودم فکر کردم، پدر بزرگ حتما کلی‌ جذاب بوده است وقتی‌ این عینک را میزده.یکی‌ از کراوات‌های پدر بزرگ را برای خودم برداشتم که همیشه یادگاری داشته باشم. بعدها فهمیدم که چشمانم به پدر بزرگ شباهت زیادی دارد و خوشحال شدم که دنیا را از دریچه چشمان او میبینم. چون به راستی‌ مردی بلند پرواز و با احساس بوده است. حس اینکه ژ‌ن‌هایی‌ از او در من نهادینه هست کلی‌ خوشحالم می‌کند و باعث میشود باور کنم که وجودش در من ادامه پیدا کرده و برای همیشه از این دنیا نرفته است.

 

| ۱۳٩٢/٧/٤ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

بالاخره از خودم فیلمی گرفتم و در اون به بهترین دوست قدیمیم(ب) تولدش را تبریک گفتم و این فیلم را فرستادم برای دوست مشترکی که این ایده به ذهنش رسیده بود. اول می‌خواستم فیلم را در بیرون از خانه بگیرم ولی‌ نشد، از پنجره خانه ساختمانهای بلند روبرو را در کادر قرار دادم، این ساختمانها در شب چراغانی هستند و از دور رنگی‌ دیده میشوند، به دوستم (ب) گفتم که ببین به مناسبت تولّدت شهر را چراغانی کرده اند به هر حال این کم اتفاقی‌ نیست که متولد شده‌ای (با خنده). گفتم که اگه تهران بودم از جاهایی‌ که خاطرات مشترک داشتیم فیلم میگرفتم و کلا فیلم بهتری میشد،ولی‌ خوب... گفتم که تصور کن من و میم (یکی‌ دیگه از دوستان دوران بچگی‌ که من و ب عاشقش هستیم) در کنارت هستیم و باهم این تولّدت را برگزار می‌کنیم. من به میم هم گفته بودم که از خودش فیلم بگیرد و بفرستد، فیلمش را برای من که فرستد، آنچنان تحت تاثیر قرار گرفتم که کم مانده بود اشکم جاری شود، میم در عرضه ۱ دقیقه پیامی داده بود که خوب شاید فقط برای من و ب اینقدر با معنی و با احساس باشد، و کلی‌ خاطرات را در ذهن ما زنده کند. یعنی‌ ترکیب حالت بیان و پیام کاملا منحصر به این رفیق فوق‌العاده ما بود. چقدر دلم برای میم و ب تنگ شد، برای دورانی که همگی‌ بچه بودیم. من و ب از زمان مهد کودک تا الان همیشه از هم خبر داشته ایم ولی‌ میم یک مدت زیادی گم شده بود. داستان پیدا کردن میم خودش یکی‌ از اتفاقات عجیب زندگی‌ بود. میم در راهنمایی‌ با ما بود و بعد دیگر ازش خبری نشد و من و ب نفهمیدیم که میم کدوم دبیرستان رفت. یک روز من و ب (۷ سال پیش) باهم داشتیم فکر میکردیم که سعی‌ کنیم تمام هم کلاسی‌های راهنمایی را پیدا کنیم و همگی‌ یک روز دوره هم جمع شویم، ب گفت که از دوران راهنمایی یک جعبه‌ای دارد که توش چیزهایی‌ پیدا میشود، جعبه را آورد و توی آن یک برگه بود که ۳ شماره تلفن روی آن نوشته شده بود. در کمال ناباوری شمارهٔ میم یکی‌ از آنها بود. ولی‌ حالا اینکه بعد از این همه سال آیا این شماره هنوز شمارهٔ میم هست یا نه خودش داستانی دیگر بود. ب زنگ زد به شماره و خودش را معرفی‌ کرد( ب اکنون آدم معروفی‌ هست) مادر میم که پای تلفن بود ب را شناخت و من و ب آنچنان جیغی زادیم که میم پس از سالها پیدا شد. باور کردنی نبود که چگونه میم پیدا شد و بلافاصله برنامه گذشتیم و میم را دیدیم. جالب بود که بعد از این همه سال نه تنها علاقهٔ ما به میم کم نشده بود بلکه با شناخته میم آن‌روزی حتا بیشتر عاشقش شدیم. من قبل از اینکه از خانه بروم کلی‌ با میم تهران گردی کردیم، و کلی‌ با عقاید و افکار جالب میم آشنا شدم. میم رسما یک سبک بود، یک نگرش بود و فوق‌العاده بود. به میم می‌گفتم چقدر دیر پیدایت کردم. میم و ب تکه‌های اصلی‌ وجودم بودند که جا گذاشته شدند، آنچه که من امروزه هستم بدون شک تحت تاثیر دوستی‌ با افراد فوق‌العاده چون ب و میم بوده و هست.

| ۱۳٩٢/٧/٤ | ۱:۳٢ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

امروز توی کلاس ورزش وقتی‌ که همگی‌ یک دایره تشکیل دادن و شروع به حرکتی کردند، برایم خیلی‌ جالب بود، انگار این زنجیره ادامها قدرتی‌ درش نهفته بود و به یک یگانگی عجیبی‌ می‌رسید. همهٔ ما جزوی از یک کّل بودیم. حس جالبی‌ بود. اینکه همهٔ ما در یک دوره زمانی‌ زندگی‌ می‌کنیم و احساس بسیار مشترکی را تجربه می‌کنیم واقعیته جالبی‌ بود که گاهی فراموش میشود. گاهی فردیت به قدری قوی میشود که فراموش می‌کنیم انسانهای دیگری با احساس ما و نقاط قوت و ضعف ما وجود دارند.

اینکه تک تک افراد به شکل منحصر به فردی یک حرکت ثابت را انجام می‌دادند چیزی بود که برای اولین بار به آن توجه کردم. لبخند افراد، نحوه راه رفتن و تمام حرکتها خیلی‌ با هم فرق دارد و احتمالا از تفاوتهای شخصیتی‌ نشأت می‌گیرد. آنچه که من در اینجا خیلی‌ دوست دارم این هست که ادامها به راحتی‌ خودشان هستند و این چیزی‌ست که آن‌ها را جذاب می‌کند. چهره‌ها دوستانه، بدون اینکه حکایتی از حس برتری جویی یا احساس ملکی زیبایی‌ بودن داشته باشند. من هیچوقت نفهمیدم و درک نکردم که چرا در خانه اینقدر افراد (آدم‌هایی که به شکل اتفاقی‌ میدیدی )به خصوص دخترها حتا در ارتباط با همیدگر هم دچار این حالت بودند. انگار سرد بودن و از دماغ فیل افتاده بودن برتری و امتیازی محسوب میشد! هیچوقت نفهمیدم که این حالت از عدم اعتماد به نفس بود یا از چیز دیگر.

| ۱۳٩٢/٧/٢ | ٩:۱۱ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

این توضیح یک عکس بود که دوستی‌ از دوست دیگرش به هنگام ترک دانشگاه و ترک ایران گرفته بود. عجب تصویر و توضیح تکان دهنده ایی بود. هردو از هم کلاسی‌های من بودن در دوران لیسانس. آنکه در ایران مانده بود از غم از دست دادن رفیق ۸ ساله ‌اش نوشته بود. اشک از چشمانم جاری شد و به این فکر کردم که چقدر همهٔ ما تنها شدیم. چه آنها که ماندند چه آنها که رفتند. و آن موقع بود که فهمیدم خانه جایی‌ نام دارد که همهٔ رفقا در آنجا هستند، پس چه بی‌ خانمان شدیم ما. تکه‌های گم شدهٔ گذشته ما، خاطرات ما، جوانی ما همگی‌ ثبت در تک تک این دوستان بود و اکنون چه همه پراکنده در دنیا شدیم. به اندازهٔ یک عمر دلم گرفت، از این همه دوری، از این همه از دست دادنها وقتی‌ که هنوز زنده هستیم. به یاد شعر فرهاد افتادم که میگفت "ای کاش آدمی‌ وطنش را همچون بنفشه‌ها میشد با خود بببرد هرکجا که خواست" ، چه تلخ و چه سخت هست این همه جدایی، دوستانی که در طول عمر پیدا میکنی‌ و بهترین روزهای عمر را با آنها میگذرانی و بعد ترکشان میکنی‌، و این ترک کردن و ترک شدن جزو لاینفک از داستان نسل ما شد و دوستی‌ باید به آخرین تصویر چشمش فکر کند از دوستی‌ دیگر....

و به راستی‌ ما به کجا می‌رویم و معنی‌ زندگی‌ ما چه خواهد شد با این همه گسیختن از ریشه هایمان. به یاد دیواری می‌‌افتم در اینجا که هر کس کاری که دوست دارد قبل از مرگ انجام دهد را روی آن نوشته. آرزوی من شاید هیچوقت میسر نشود، ولی‌ دوست دارم که در اینجا برای همیشه ثبت شود. آرزو می‌کنم که‌ای کاش همگی‌ با هم دوباره در خانه بودیم....

| ۱۳٩٢/٧/۱ | ٤:٢٧ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com