زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

در بکرترین نقط جهان در لابلای جنگل انبوه دوچرخه را میرانم، فکرم تهی از دنیا، بی‌ هدف میرانم و این بار نه هراس از گم شدن دارم نه به مقصدی می‌‌اندیشم. آخرین باری که چنین به اصالت روحم برگشته بودم را به یاد نمی‌‌آورم. به زمانی‌ می‌‌اندیشم که جهان تازه بود و هیچ چیز اسمی نداشت. دوچرخه را کنار میزنم و زیر یکی‌ از بلندترین درخت‌ها دراز میکشم. از این زیر، درخت وجهه دیگری از وجودش را می‌‌نماید. دوباره سوار بر دوچرخه میرانم، دوست دارم تمام دنیا را رکاب بزنم، مبادا تکه‌ای از این خاک را جا بندازم. حس آزادی مطلق وجودم را فرا می‌گیرد، روحم سر خوشانه آواز می‌خواند و این طرف آن طرف سرک می‌کشد.

روحم تازه میشود، نفس می‌کشد و فریاد می‌زند...

| ۱۳٩٢/۱٢/٢٤ | ۳:٠۳ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

زمان‌هایی‌ هست که هیچ چیز نمیتونه حتا یک لبخند به گوشهٔ لبانت بیار ولی‌ هر چیزی می‌تونه اشک هاتو جاری کنه. زمان‌هایی‌ هست که پوست کرگردنی که دور‌ت خودت پیچیدی حتا از ابریشم هم نازک تر عمل می‌کنه و زخمهای وجودتو جلو چشمت میاره. زمانهایی که بی‌ حس کننده‌های قلبت از کار میفتن و درد اعماق وجودتو فرا میگیره.

| ۱۳٩٢/۱٢/٢۳ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | setare نظرات () |

دیوارها از چوب درخت بلوطی که ۴۰۰ سال عمر کرده است و فقط در جنگل‌های آمازون پیدا میشوند ساخته شده بود. تابلو‌هایی‌ با طرحای کوبیسم و نا مفهوم به دیوار آویخته شده است. جوبیلین با سیبیل‌های ناصرالدین شاهیش و ساز دهنی که به گردنش آویخته بود خسته تر از همیشه، وانمود میکرد که در حال زدن گیتار هست و یکی‌ از آهنگ‌هایی‌ که زاییدهٔ فقط یک هزارم سلول‌های خاکستری مغزش بود را می‌خواند. کمی‌ آن طرف تر سندرا در حالی‌ که آخرین قطرات الکل را به امید درک بیشتر شعر جوبیلین جذب میکرد، تکه‌های داستان نا تمامش پیدا میشد و مثل قطعات پازل در جای خودشان قرار می‌گرفت.

جوبیلین سومین بیست سلگیش (۶۰ سالگی) را جشن می‌گرفت آن هم در جمع کسانی‌ که کم اهمیت‌ترین مساله برایشان این بود که جوبیلین چند ساله میشود. بعد از پایان آهنگ چندین نفر از کسانی‌ که دوست داشتند به خودشان بقبولانند که آدمهای خوبی‌ هستند و حتا زندگی‌ کسی‌ مثل جوبیلین برایشان اهمیت دارد به سمتش رفتند و او را در آغوش کشیدند و با احساس رضایت مندی هرچی‌ تمامتر آنجا را ترک کردند.

خانم پندلتن به سمت ماشینش رفت و در همین حال به انگشترش که سنگ سیاه بزرگی‌ داشت با علاقهٔ هرچه تمامتر نگریست. از اینکه اینقدر قلب بزرگی‌ داشت به خود می‌بالید و در همین حال به جزئیات جشن بزرگی‌ که برای تولد ۶۰ سلگیش در نظر داشت فکر میکرد. 

| ۱۳٩٢/۱٢/٢۱ | ٦:٤۳ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

فضای اطرافم را شبیه به فضایی که ۱۵ سال پیش در آن بودم تبدیل کرده ام. مطلقاً حس خوبی‌ست، همان موزیکی که در آن زمان پخش میشد هنوز هم در حال پخش شدن هست. شاید فقط اجسام را می‌توان به گذشته برگرداند آن هم تا حد کمی‌.

بد از نوشتن آخرین متن به اسم "از رنجی‌ که می‌بریم" تصمیم گرفتم که به ریشه‌های این رنج برگردم و کمی‌ بیشتر در موردش بخوانم. کتاب مربوط هنوز تمام نشده و تمام کردنش هم چندان راحت نیست، چون هر صفحه ‌اش مثل ‌نمکی بر زخم سوزاننده است. این کتاب به مردم ایران تقدیم شده تا بخوانند و بدانند که چه شد که اینگونه شد.

| ۱۳٩٢/۱٢/٢۱ | ٥:۳٩ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com