زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

این رنج، رنج نسلهای گذشته و نسلهای آینده خواهد بود، رنجی‌ که ما ایرانیها با آن متولد شدیم و با آن به گور خواهیم رفت. رنجی‌ که ما‌ها را از هم دور کرد و دوستی‌‌ها را از هم گسست، رنجی‌ که قلب ما را هر لحظه میفشارد و به یاد فروغ می‌‌افتم که میگفت "چرا درخت خانهٔ ما سیب نداشت" یا فرهاد که میگفت"‌ای کاش آدمی‌ وطنش را همچون بنفشه‌ها میشد با خود ببرد هر کجا که خواست". و من دلم می‌سوزد برای این ملتی که ما هستیم، چه آنها که در خانه ماندند و چه آنها که خانه را ترک کردند. هر کدام از این دو گروه با دروغی خود را راضی‌ ساختند. و من یک عمر دلم می‌گیرد برای همه مان....

آه از این رنج بی‌ انتها...

| ۱۳٩٢/۱۱/۳ | ٩:٢٤ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

امروز رفتم پیش مسول دانشجوهای خارجی‌، بد طرف مثلا می‌خواد بگه که آره اینجا قانون اینجوریه! ولی‌ بجاش میدونید چی‌ میگه؟ میگه "این جا امریکاست" یعنی‌ اینکه مثلا اینجا مثل انگولایی که تو ازش فرار کردی نیست! میدونید اونوقت چه اتفاقی‌ میافته؟ اونوقت حقیقت یک سیلی‌ محکم تو گوشت می‌زنه و بهت یاد آوری می‌شه که تو اینجا یک بیگانه هستی‌ اونم از جایی‌ مثل آنگولا که این طرف می‌تونه به خودش اجازه بده که این نکته که "این جا امریکاست" را به من بگه! وقتی‌ که از غیرت می‌خوای تو دهان طرف بزنی‌ ولی‌ یادت میاد که الان دیگه دیره واسه غیرتی شدن چون اگه غیرتی دشتی باید تو همون ایران می‌‌موندی و با شرف تو همون جا هرچند به سختی و با خفت کاری در راستای تغییر انجام میدادی. پس بیخود میکنی‌ که غیرتی میشی‌ و اشک می‌ریزی. گاهی شنیدن حقیقت همینقدر سخته...

| ۱۳٩٢/۱۱/۳ | ٩:٠٧ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

مینویسم تا غیر از این زندگی‌، در دنیای دیگری هم زندگی‌ کنم...

 

جولی خیابان ولیعصر را پیاده گز می‌کند، درختان بلند سر به فلک کشیده که از دو طرف شاخها یشان را در هم تنیده اند خود نمایی میکنند. آسمان آبی و آفتابی ‌ست. در مسیر جًک را می‌بیند که سوارِ دوچرخه هست و میوه و سبزیجاتی را که خریده پشت دوچرخه‌اش گذاشته. جًک می‌گوید که عده‌ای در کافه گوته قرار است دوره هم جم شوند و دربارهٔ کتاب "تهوع" سارتر صحبت کنند. ژولی چشمانش از خوشحالی‌ برقی‌ میزند و قول میدهد که حتما به جمع بپیوندد. جلوتر به مغازه چوبکده می‌رسد، این مکان به همراه وسایل چوبی‌اش یکی‌ از فضاهای مورد علاقه ژولی هست، میتواند ساعت‌ها را در آنجا بگذارند و از طرح و رنگ وسایل لذت ببرد. در آمیختن فضا‌ها و مکان‌ها همیشه یک تجربه‌ منحصر به فردی را ایجاد می‌کند که همواره در ذهنش خواهد ماند. داخل مغازه چوبکد راه پلهٔ گردی هست که به طبقه دوم ختم میشود، و دیوارها یش با رونده‌ها پوشاند شده. بوی چوب، رنگ، سبزه‌ها و نم و طراوت آن فضا را آکنده کرده. نسیم دلم انگیزه بهاری می‌وزد و دماوند با همهٔ شکوه و عظمتش مادرانه و باوقار فرزندانش را می‌نگرد. ژولی از مغازه بیرون می‌‌آید و سوار تاکسی میشود تا قبل از رفتن به کافه گوته یک سری کارها را در دانشگاه به پایان برساند. در تاکسی آهنگ " زین همه طراوت از چه رو نهان کنی‌، شکوه تا به کی‌ ز جور این و آن کنی‌ ،دل‌ غمین به گوشه‌ای چرا نشستی جان من مگر تو عمر جاودان کنی‌" در حال پخش شدن هست. جولی لبخندی بر لبانش نقش می‌بندد و به یاد دوستی‌ می‌‌افتد که همیشه این قسمت از شعر را به هنگام ناراحتی‌ و دل گرفتگی‌شان می‌‌خواند....

| ۱۳٩٢/۱۱/٢ | ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com