زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

خانم ونمایر که عرض راه پله را به طور کامل پر کرده، یکی‌ یکی‌ پله‌ها را طی‌ می‌کند تا به در ورودی می‌رسد. از در وارد کوچه میشود و اولین سوز باد زمستانی آنچنان سگرمه‌هایش را در هم می‌کند که گویی خبر ور شکست شدن جدیدترین سهامی که خریداری کرده به گوشش رسیده. حدود چند دقیقه راه میرود تا به ساختمان مورد نظر می‌رسد. وارد آسانسور میشود، هر روز همین بوی گند عجیب که با آسانسور عجین شده را باید برای ۲ طبقه تحمل کند. با خودش فکر می‌کند که حتما کسی‌ برای انتقام از آدمهای دیگر در این آسانسور جیش کرده. با این فکر خنده آاش می‌گیرد و به راه خود ادامه میدهد. 

 

سندی وارد آشپزخانه میشود، طبقه معمول کنسرو کپک زده روی میز و شیر فاسد شده در یخچال. با خودش فکر می‌کند که مادرش چه جوری تا به حال از خوردن این غذاهای فاسد  نمرده. توی ظرفی‌ آب و گوجه و چندین حبوبات در حال پختن هست و قرار هست تبدیل به سوپ افتضاحی شود. خانه را ترک می‌کند تا ساندویچی بخرد...

 

جیمی هفتهٔ پیش حدود ۲۰۰ کرمه خاکی خرید و آنها را در جعبه‌ای گذاشته تا باقی‌ ماندهای غذاها را به آنها بدهد تا این کرمها این مواد را تجزیه کنند و کود بسیار ارزشمندی تولید شود برای پرورش گیاهانش

 

| ۱۳٩٢/۱٠/٢٩ | ٩:٢۸ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

از بیرون شبیه خانه‌های دیگیی‌ بود که تو آن محل وجود داشت. وارد خانه شدیم، با یکی‌ از جالبترین لهجه‌ها گفت "سلام حال شما خوبه؟" سعی‌ کرده بود که به زبان ما خوشامد گویی کند. خانه فضای جالبی‌ داشت، معمولا خانه‌ها بازتاب افکار و احساسات و حتا روحیات صاحبان آن هستند. اولین چیزی که جلب توجه میکرد ساعت شماطه دار قدیمی‌ بود که سر هر ساعت زنگ میزد.آخرین بار همچین ساعتی‌ را در خانهٔ مادر بزرگم دیده بودم. یک کتابخانه خیلی‌ ساده ولی‌ جالب در گوشه‌ای دیگر بود. روی یک تختهٔ چوبی ۳ تا صفحهٔ گرد بود که یکی‌ دما، دیگری فشار و دیگری رطوبت هوا را نشان میداد. تک تک چیزها مشخصا تاریخی‌ در بر داشتند. در اتاق ناهار خوری، اولین چیزی که جلب توجه میکرد قاب عکس بزرگی‌ بود که عکس سیاهو سفیدی در آن بود. این عکس از پدر بزرگ و مادربزرگ صاحب خانه به هنگام عروسی‌ گرفته شده بود و افراد دیگر فامیلهای آنها بودند در زمان جنگ جهانی دوم. در واقع این عکس در لهستان گرفته شده بود. پدر بزرگ و مادر بزرگ این فرد به هنگام فروپاشی لهستان از آنجا به کانادا فرار میکنند و سپس به آمریکا می‌آیند.

به قدری این ایده اینکه یک عکس به این شکل از اجدادت را در خانه داشته باشی‌ مرا مجذوب کرد که کلی‌ به فکر فرو رفتم.دوباره به ایران فکر کردم و به اینکه چرا در آنجا خانه‌ها فقط به گونه‌ای باید تزئین میشد که نشان دهنده توانایی مالی افراد باشد. این دوستم با افتخار گفت که من پدر و افراد فامیلم همگی‌ رانندهٔ کامیون هستن، و چون آنها به این سرزمین آمدند من توانستم که اینجا درس بخوانم و حالا مهندس موفقی‌ هستم. چقدر من همیشه این سادگی‌ و اعتماد به نفس این خارجیها را دوست دارم. ولی‌ دلم می‌گیرد که چرا مردم ما دچار این همه بی‌ اعتماد به نفسی‌ و کمبود‌های مختلف شدند. همیشه این مقایسه‌ها در ذهنم ایجاد میشود. به امید روزی که حالمان بهتر شود...

| ۱۳٩٢/۱٠/٢٢ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

الکی‌

گاهی یک سری از آهنگ‌ها هست که کل زندگیو در چند خط میگه. آهنگ الکی‌ از محسن نامجو هم از این دست از آهنگ هست.

وقتی‌ از بیرون نگاه می‌کنم به زندگی‌ واقعاً خنده دار بودنش و الکی‌ بودنش آنچنان به چشم میاد که آدم تعجب می‌کنه چرا زودتر اینو نفهمیده. حالا تو این همه صحنه‌های الکی‌ و نوستالژیک‌های الکی‌ و کارهای الکی‌ و لحظه‌های الکی‌ منم این پست را میزارم که یادمون نر این الکی‌ بودن...

 

از آمدنم هیچ معلوم نشد
یک نمای الکی، یک نمای الکی
این جان نزارم هیچ پالوده نشد
یک فضای الکی، یک فضای الکی
از سطح خرافه این زبانم نگذشت
یک صدای الکی، یک صدای الکی
گل یافته شد به دست منپوچ نشد
یک هوای الکی، یک هوای الکی
***
از آمدن و رفتن ما سودی کو
یک حبوط الکی، یک سقوط الکی
دردا و ندامتا که تا چشم زدیم، مامور که گرفت ما را بابا خیط نشد
به خدای الکی، یک به خدای الکی
***
خر از سر شهنه، یک نمد ساخت ولی
یک کُلای الکی، یک کُلای الکی
سرتاسر صحنه آش نذری بود
نیّتای الکی، نیّتای الکی
یک هفته به من مرخّصی می دی؟
لذّتای الکی، لذّتای الکی
با اون گُلای پائولوروسی حال کردم
یک گُلای الکی، یک گُلای الکی
دست پخت عشقم قورمه سبزی بود
سبزیای الکی، سبزیای الکی
***
وای دهه ی چهل خیلی باحال نو و او او او ووو
وستالژیای الکی، تالژیای الکی
ایام قدیم مردونگی بود
هیبتای الکی، هیکلای الکی
وقتی بچه بودیم نون خونگی بود
مزّه های الکی، مزّه های الکی
مردا حالا دیگه سیبیلشو دارند
سیبیلای الکی، سیبیلای الکی
تا حالا جمعِ روشن فکرا رفتی؟
روشنفکرای الکی، چهره های الکی
تا حالا تفریق روشن فکرا رفتی؟
تیکه های الکی، تیکه های الکی
تا حالا ضرب روشنفکرا، تقسیم روشنفکرا رفتی؟
ماس مالیای الکی، ماس مالیای الکی
تا حالا با رئیس وستینگهاوس شام خوردی؟
لحظه های الکی، لحظه های الکی
تا حالا از کسی دل بردی؟ اوهوم اوهوم اوهوم، اوهوم اوهوم اوهوم
سرفه های الکی، سرفه های الکی
اونا با ما دشمنن، ما خوبیم اونا انن، این غربیای الکی، این شرقیای الکی
توهمای الکی، توهمای الکی
تا حالا زنی که پل ریکور بخونه دیدی؟
دانشای الکی، دانشای الکی
تا حالا با زنی که پل ریکور خون باشه... هوم.....؟
هوی و های الکی، هوی و های الکی
یک هوای الکی (هوا هوا هوا) یک فضای الکی (فضا فضا فضا) 
یک هوای الکی (هوا هوا هوا) یک فضای الکی (فضا فضا فضا) 
از شهر برو بیرون فضات عوض شه
جاده های الکی
کوه ها، دشت ها، تپه های الکی، تپه های الکی، خلقتای الکی
***
قدم زدن در زیر بارون، رو ماسه ها دراز کشیدن
قدم زدن در زیر بارون رو ماسه ها دراز کشیدن
اینا همه با اون صفا داشت، دنیای عشق ما چه ها داشت
یک وفای الکی، یک صفای الکی
یک وفای الکی، یک صفای الکی
من هرچی می گم واسه خودته دختر
ادعای الکی، ادعای الکی
این چه جور ، این چه جور جفایی ه که دیگه جفا نمی کنی؟
زر زرای الکی، زر زرای الکی
تو نسبت به دیگران موفق تری
نسبتای الکی، نسبتای الکی
باید سعی کنی از قافله عقب نمونی
سبقتای الکی، سبقتای الکی
باید سعی کنی همه چی رو ول کنی بدویی بندازی بدویی تا انتها
بدویی تا انتها
انتها
انتهای الکی
نه نه، انتها، انتها، انتهای همه چی، انتهای همین سِتلیس، انتهای امشب، انتهای همین کنسرت 
انتها!
انتهای الکی، انتهای الکی، انتهای الکی، انتهای الکی، انتهای الکی، انتهای الکی
انتها، انتها، انتها، انتها [تا آخر ترانه]


| ۱۳٩٢/۱٠/٢٢ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

مشکلم بختِ بد و تلخیِ ایام نیست
مشکلم پوشوندنِ پینه ی دستام نیست
مشکلم نون نیست ، آب نیست ، برق نیست
مشکلم شکستنِ طلسمِ تنهایی ست
عاشقونه ست ، یک روزی هم حل میشه
یا که از بارش زانوی من خم میشه
زنهار ... زنهار ...
که من باد میشم میرم تو موهات
حرف میشم میرم تو گوشات
فکر میشم میرم تو کلّت
من بنز میشم میرم زیرِ پات
فقر میشم میرم تو جیبات
من گرگ میشم میرم تو گلّت ... هی ...

صد تا طرفدار داری
همه تو رو دوست دارن و ذهنِ گرفتار داری
دمتم گرم ... دمتم گرم ... دمتم گرم ... دمتم گرم
نزدیک میشم ، دور میشم
بلکه مقبول در این راهِ پر از استرس و وصله ی ناجور بشم
اینه قصه م ... اینه قصه م ... اینه قصه م ...
من برق میشم میرم تو چشمات
اشک میشم میرم رو گونت
زلف میشم میام رو شونت
من باد میشم میرم تو موهات
سیگار میشم میرم رو لبهات 
دود میشم میرم تو ریه ت
ای بخت سراغِ من بیا که رختِ خوابِ من با این خیالِ خامم گرم نمیشه
ای بخت سراغِ من بیا که رختِ خوابِ من با این خیالِ خامم گرم نمیشه
ای بخت سراغِ من بیا که رختِ خوابِ من با این خیالِ خامم گرم نمیشه

بی حساب اسرارم و هی داد زدم ... هی داد زدم
بی دلیل احساسم و فریاد زدم ... فریاد زدم
حیف از این روزا که من به فاک زدم ... به فاک زدم
حیف از این روزا که من به فاک زدم ... به فاک ...

یک ، دو ، سه ، چهار

نزدیک میشم ، دور میشم
بلکه مقبول در این راهِ پر از استرس و وصله ی ناجور بشم
اینه قصه م ... اینه قصه م ... اینه قصه م ...

منبع :شعر پیش درامد از علی‌ عظیمی‌ 

| ۱۳٩٢/۱٠/۱٤ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

روی مبل دراز کشیده بودم، بر عکس همیشه به کارهام فکر نمیکردم.مغزم پر بود از تهی. به بازی زندگی‌ فکر کردم و رندم بودن خیلی‌ چیزها. لبخند تمسخر آمیزی بهش زدم. یک دفعه کل این ۲۸ سال به صورت تیکه تیکه تو ذهنم مرور شد. تصویر‌هایی‌ از خودم در مکان‌های مختلف با خود‌هایی‌ مختلف. مثل یک فیلم بود، منتها فیلمی که به هیچ وجه کارگردان خوبی‌ نداشت، چون یک دفعه از یک سکانس به سکانس بعدی تغیرات شدید بود جوری که اصلا معلم نبود این زندگی‌ همون آدم هست. نشون میداد که آدم‌هایی در مراحل مختلف وارد کادر میشدن، اگه خوب بودن با همون خاطرات خوب در همونجا مجسمه میشدن و بعدش در دکور ذهن جا میگرفتن. دیگه با گذر زمان معلم نمی‌شد این ادامها چجوری تغییر میکردن چون دیگه مجسمیی‌ بودن تو دکور که من گاهی به یادشون می‌‌افتادم و ذوق می‌کردم. ذهنم پر بود از مجسمه‌هایئ ساخته‌ی خودم.مجسمه‌هایئ که مختصات جدیدی نداشتن و ساکن مونده بودن برای سالیان سال.

وقتی‌ که مردم، فهمیدم که هیچی‌ دوام نمیاره به جز تغییر....

| ۱۳٩٢/۱٠/۳ | ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

گاهی یک سری حرفها هست که آدم دوست داره به یک سری از ادامها بگه ولی‌ نمیگه یا نمی‌نویسه، نمیدونم چرا.تصمیم گرفتم نامه‌ای که می‌خواستم برای داییم بنویسم را اینجا بنویسم.

متن نامه

دایی ....عزیز

۴ سال پیش در همین روزها بود که قرار بود من به همراه شما برم کشور ....اینکه تمام طول راه با شما بودم خیلی‌ بهم دلگرمی‌ میداد. من خیلی‌ شما را نمیشناختم، چند سالی‌ یک بار می‌آمدید ایران و من هم اون موقع کوچیک بودم خلاصه دایی .... یک اسم بود برام. من همیشه حس می‌کردم که خیلی‌ مهربون هستید ولی‌ هیچوقت نشد تا اون موقع بیشتر باهم باشیم. سوار هواپیما شدیم، یادتونه من غذاهارو دوست نداشتم میدادم شما میخوردید؟ هنوز یادمه چی‌ دوست داشتید. ۱ ماه اول شهر شما بودم، منو کلی‌ بردید اینور انور گردوندید، چقدر بهمون خوش گذشت، دیگه من بهتون می‌گفتم دایی کچلی جون، دایی من چقدر دوستون داشتم، بعدش من رفتم شهری که دانشگاه بود.هر روز بهم زنگ میزدید، من هر سوالی مشکلی‌ هرچی‌ که بود‌و‌ بهتون می‌گفتم. دایی شما در  نظر من یک مرد کامل بودید، یک آدم مهربون و با مسئولیت. تعطیلات بین ترم بلیت می‌گرفتم می‌امدم پیشتون.دایی ۲ سال پیش وقتی‌ که تو فرودگاه ازتون خداحافظی کردم که بیام آمریکا، یادتونه؟ بغلتون کردم محکم، با خودم گفتم این فاصله‌ها هیچیو از بین نمیبره. دایی اون آدمی‌ که من ازش تو فرودگاه خداحافظی کردم کوش؟ چی‌ شد؟کجا رفت؟ میدونی‌ دایی کچلی جونم، اگه فاصله اون رابطه را از بین می‌برد شاید کمتر ناراحت میشودم، اینکه دایی تو اینقدر داداش کوچیکتو دوست داشتی که تحت تاثیر بد گوئی اون از من قراره گرفتی‌، منو خیلی‌ آزرده  خاطر کرد. داداش کوچکی که آمریکا بود و من اینقدر که تورو قبول داشتم این داداش را قبول نداشتم و رابط‌م باهاش خیلی‌ در حد کمی‌ باقی‌ موند. همیشه باور دارم که اون بهترین دایی و همراه منو گرفت ازم.

دایی کچلی جون من واسه همیشه ناپدید شد در وجود کسی‌ که من دیگه نمی‌شناختمش. یک موقعهایی هست که خیلی‌ دلم واسه اون دایی تنگ می‌شه، یاد خاطراتمون و خوبیهاش میفتم ولی‌ دیگه وجود نداره که اینرو بهش بگم،میدونی‌ دایی من دایی کچلیمو واسه همیشه تو ذهنم تا همون موقع زنده نگاه داشتم و نذاشتم بی‌ محلی‌های الانت کوچکترین ضربه‌ای به تصویر دایی عزیزم بزنه. دایی کچلی جونم وقتی‌ به زمان خاطراتمون نزدیک می‌شه ناخوداگاه دلم میگیره که نیستی‌ دیگه و دلم میگیره که این نوشته هیچوقت به دستت نمیرسه چون دیگه اون آدم وجود نداره.

دایی یادته وقتی‌ با زن دایی فیلم درام می‌‌دیدیم و تحت تاثیر قرار میگرفتیم مثل تبلیغات بازرگانی می‌شدی و مثلا می‌خواستی مارو از فضای فیلم در بیاری؟ دایی کچلی جونم هنوزم بستنی زیاد می‌خوری؟ دایی همیشه با خودم فکر می‌کردم بعدها میای اینجا پیشم و این دفعه من کلی‌ میبرمت اینور اون‌ور، شاید اینقدر بچه بودم که نمیدونستم زمان همه چیزو تغییر میده...

دایی کچلی جونم تو همیشه برام بهترین دایی دنیا میمونی. دلم برات خیلی‌ تنگ می‌شه.

دایی کچلی جون اینو هیچوقت تو نخواهی فهمید ولی‌ من همراه این نوشته کلی‌ اشک ریختم...

| ۱۳٩٢/۱٠/٢ | ۱:٢٤ ‎ق.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com