زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست

هرچی‌ فکر می‌کنم میبینم این کلمه حتا مفردش هم ثقیله و نایاب چه برسه به جمعش. حالا رفیق اصلا یعنی‌ چه کسی‌، کسی‌ که دوست داشته باشی‌ باهاش وقت بگذرونی؟ کسی‌ که باهات روراست باشه؟ کسی‌ که بشه روش حساب کرد؟ کسی‌ که افکار تورو بدونه؟ کسی‌ که مثلا یادش باشه تو چه آهنگی دوست دشتی؟ کسی‌ که تورو همونجوری که هستی‌ دوست داشته باشه؟ کسی‌ که با مرام باشه؟ .... خوب من ۳۰ سال تا الان زندگی‌ کردم، به هر حل کم مدتی‌ نیست. تا حالا همهٔ این ویژگیها رو تو یک نفر ندیدم. شایدم تعریف رفیق از نظر من غلطه. مثلاً سین دوستی که وقتی‌ باهاشی بهت خوش می‌گذره ولی‌ ممکن ۱ ماه هم ازش خبری نشه یا سراغی نگیره. تو فرهنگ لغتش هم مرام وجود نداره، با این حل سین آدم باحالیه. یکی‌ دیگه هست میم، خوب میم آدم جالبیه در نوع خودش. گاهی دروغ‌هایی‌ میگه که خودش هم باورش نمی‌شه. و از آن‌طرف همیشه حواسش هست که ازت سراغ بگیره، میم همه کارش رو برنامه و نظم هست، گاهی فکر می‌کنم یک reminder داره که به فلانی‌ پیام بده. یکی‌ دیگه هست ی که دوست قدیمی‌ تاریه، اونم جالبه، وقتی‌ که اوضاعش خوبه و روابط عاشقانش خوب پیش میره، گم و گوره، وقتی‌ که شکسته عشقی‌ میخوره یاد دوستاش یا حداقل من میفته. یک جورایی فقط به ادامها نگاه ابزاری داره. خوب باید بگم که با تمام این وجود یک دوستی‌ داشتم که ۷۰ درصد اینها رو بود، از مهد کودک همو میشناختیم، تا دبیرستان. پس بالاخره خیلی‌ هم نمیتونم بگم نیست، گشتیم نبود، نگردید. امروز در حالی‌ که دوباره یادم اومد که چقدر بی‌ رفیقی درد بدی هست، یک ایدهٔ نوین به ذهنم رسید. اولش به نظرم یکم دیوانگی اومد ولی‌ خودم از فکرم راضیم. من خیلی‌ وقت بود ننوشته بودم اینجا، یا کلا ننوشته بودم. یک دفعه به ذهنم رسید دوست خلق کنم، شخصیت‌هایی‌ را خودم خلق کنم، بنویسمشون، باهاشون زندگی‌ کنم .همین امروز بود که مطمئن شدم اینقدر همه چیز درونی‌ هست که دنیای خارج هرجور که باشه با احساس خودت ارزیابی می‌شه. مثلا یک جایی‌ بود که من همیشه دوسش داشتم و همیشه از رفتن به اونجا کلی‌ خوشحال میشودم، امروز بقدری افکارم در هم بود که حتا این جای همیشگی‌ منو خوشحال نکرد. خلاصه یک دفعه به ذهنم رسید رفیقهای ناب برای خودم خلق کنم. یکم باید فکر کنم چجور آدم‌هایی می‌خوام خلق کنم، وقتی‌ یکم تو ذهنم مسائل روشن شد ادامه میدم.
| ۱۳٩٤/٧/۱٢ | ۳:٠٥ ‎ق.ظ | setare نظرات () |

بعد از چندین ماه به وبلاگم دوباره سر زدم، اول آخرین نوشته‌ام را خواندم. حس خوبی‌ بود، همان حسی که در زمان نوشتن آن داشتم تا حدی برایم زنده شد. نوشتن واقعاً ابزار عجیبیست، حتا نگارش فرد آماتوری مثل من هم میتواند احساسات را در خود بگنجاند...

فکر می‌کنم وقتی‌ که دست از نوشتن برداشتم زمانی‌ بود که حس کردم باید یک مدتی‌ را دوباره به پرورش افکارم بپردازم و مطالعه بیشتر. نوشته‌ها روند فکری و رشد یا افول ذهن را به خوبی‌ نشان میدهند.

 

ابرها به آرامی حرکت میکنند و عرض پنجره را طی‌ میکنند، در چهارچوب این پنجره همه چیز آرام به نظر می‌رسد. آرامشی ظاهری در یک حباب. بیشتر که فکر میکنی‌ به یاد می‌‌آوری حوادثی که در دنیا در حال وقوع هست، هرچند زشت یا زیبا، ناشی‌ از همین آرامش در این حباب هست. به جنبه‌های مختلف زندگیت می‌نگری و یک از هم گسستگی عجیبی‌ در آن‌ میبینی‌.

گاهی "چ" ذهنت را مشغول می‌کند، گاهی CEO یک شرکت بزرگ، گاهی زمینهای بزرگ آسب سواری‌ در کنار کاخ‌هایی‌ که اسمشان خانه هست، گاهی خانه‌های کله قندی در دل کندوان. و تو حیرت زده میمانی....

| ۱۳٩۳/٦/۳۱ | ٥:٠٤ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

بعد از مدت زیادی به تفرجگاه ذهنم می‌آیم، تا بنویسم از افکار سر درگم و هرج و مرج جوی که صدایشان گاها گوشم را کرّ می‌کند. همهٔ این صدا‌ها را خفه می‌کنم و مینویسم از:

در سطح شهر بی‌ هدف قدم میزدم، از کنار کوچه‌های باریک و بلندی میگذاشتم که حس کنجکاوی هرکسی را بر می‌‌انگیخت ولی‌ احتمالا معدود افرادی شجاعی بودند که به این حس پاسخ گوی باشند. جوانکی گیتار به دست احساساتش را با ارتعاش سیمهای گیتارش میزان می‌کند و در فضا پخش می‌کند، نزدیک به او دیگری ظاهراً در خلسه فرو رفته و چشمهایش یارای مقابله با نور خورشید را ندارد. آن طرف تر سیاهان همیشه خوشحال در کنار فواره نشست اند و گویی که بردگی به هیچوجه ربطی‌ به گذشتهٔ آنها نداشته. آنها ذاتاً شادند مهم نیست که چقدر بدبخت یا خوشبخت باشند. ۲ نفر لباس تیم ملی‌ شیلی به تن‌ دارند، و طول خیابان را طی‌ میکنند. به خیابان چهارم میرسم که دو طرفش پر از رستوران‌های مختلف هست. عده‌ای که گرمای عصر تابستان را به همراه دیگر پستی و بلندیهای زندگی میتوانند بر بتابند در بیرون نشست اند ادیی دیگر در جایی‌ که شبیه پشت ویترین هست نشسته‌اند، این عده همان‌هایی‌ هستند که هم از خنکی داخل و هم از منظرهٔ بیرون میخواهند استفاده کنند، و نشان میدهند که میشود هم خر را خواست و هم خرما(اگه این اصطلاح به درستی‌ یادم باشد)، عده‌ای دیگر مثل من به پشت بام میروند، این عده نه خنکی هوای داخل را دارند نه منظرهٔ خیابان را، از آن بالا سقف چندین ساختمان دیگر مشخص هست، صحنهٔ عجیبیست، ساختمانهای قدیمی‌ با آجرهای سوخته که به هم چسبیده اند، این منظرهٔ این بالاست، برای من این منظره کافیست و آشناست، در اینجا می‌نشینم و به آدم‌ها می‌نگرم...

| ۱۳٩۳/٤/۸ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | setare نظرات () |

در بالکنی که مشرف به حیات خانه بود، بر روی ۲ تشک با نقش گلهای ریز، ۲ دختر نوجوان نشسته بودند، اردیبهشت ماه بود و نسیم زیبای بهاری از لابلای کتابهای آمار و احتمالات عبور میکرد. گلهای زرد رونده در حیات نظاره اگر آن دو بود و به آزادی و سر سبکی آن دو بچه غبطه میخورد. زندگی‌ زیبا بود و سخت‌ترین مساله آن پیدا کردن احتمال وقوع حادثه‌ای به شرط حادثه دیگر بود. کسی‌ چه میدانست که فهمیدن این مساله چقدر می‌توانست در درک آن دو از زندگی‌ تاثیر شگرفی داشته باشد. ولی‌ کن هوا بهاری بود، شیرینیها ناپلئونی بود ، قهقه‌ها از ته دل‌ و فاصله‌ها در مقیاس مایل یک رقمی‌ بود، زندگی‌ جوان بود و همه چیز تازه. عقربه‌ها به سرعت همدیگر را دنبال میکردند و نم نمک رگه‌هایی‌ از قوی شدن حضور احتمال در زندگی‌ خودش را به رخ می‌کشید.

 

چه خسته شدیم از این احتمالات کمی‌ که همگی‌ اتفاق افتادند، و دیگر نه آن بالکنی و نه آن گلهای زرد آن روز وجود دارند که به ریشه من تو بخندند که چه ما بد فهمیدیم!

تا باشد که این حس در اینجا برای همیشه ثبت و دفن شود که این بار هم نشد پس از ۸ سال هم را ببینیم و جرم ما این بود که ..."من و تو، کم گفتیم وقت بیداری فریاد چه سنگین خفتیم!"

 

ترانه‌خوان: فرهاد مهراد

 


من و تو کم بودیم؛ خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم.

گفتنی‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم؛ مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم؛ بی‌سبب از پاییز جای میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.

چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم؛ وقت گل دادن عشق روی دار قالی بی‌سبب حتی پرتاب گل سرخی را ترسیدیم.

خواندنی‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم؛ من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد با دهانی بسته وا ماندیم.

من و تو، کم خواندیم.
من و تو، وا ماندیم.
من و تو، کم دیدیم.
من و تو، کم چیدیم.
من و تو، کم گفتیم وقت بیداری فریاد چه سنگین خفتیم!

من و تو، کم بودیم من و تو، اما در میدان‌ها اینک اندازه‌ی «ما» می‌خوانیم.

ما به اندازه‌ی «ما» می‌بینیم.
ما به اندازه‌ی «ما» می‌چینیم.
ما به اندازه‌ی «ما» می‌گوییم.
ما به اندازه‌ی «ما» می‌روییم.
من و تو خم نه و در هم نه و کم هم نه که می‌باید با هم باشیم.

من تو حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم.

من و تو حق داریم که به اندازه‌ی «ما» هم شده، با هم باشیم.

گفتنی‌ها کم نیست 

 

| ۱۳٩۳/٢/۱٩ | ٤:٠۳ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

کسانی‌ که وقتی‌ پیدایشان میشود که تنها هستن یا بیکار

کسانی‌ که هیچوقت پیدایشان نمی‌شود مستقل از اینکه شما چقدر به آنها توجه می‌کنید

کسانی‌ که عمیقا شما را دوست دارند و اگر چند روزی از شما خبری نشد حتما سراغی از شما میگیرند

کسانی‌ که به شما حسادت می‌ورزند

کسانی‌ که از موفقیتهای شما خوشحال نمیشوند

کسانی‌ که بر اساس منافع مشترک با شما دوست هستند

شما هم میتواید ادامهٔ این لیست را کامل کنید

 

 

کسانیکه توهم سروری دارند و حق مردم را ذره ذره توی مشتشان می گذارند. کسانی که در خیابان به ندارها تکه های آبدار می اندازند و نمی فهمند خودشان که شعور ندارند ندارترین آدم ها هستند. کسانی که تا پایه های تختشان را موریانه نخورد از خواب بیدار نمی شوند. و در مقابل: کسانی که با اینکه خسته از سر کار برمی گردند باز هم وقتی برای تو دارند. کسانی که سنشان از ما کمتر است اما از ما بیشتر می فهمند. کسانی که دور و ناشناس هستند اما همزمان آنقدر نزدیک و آشنا که گرمای خورشید. کسانی که بارها سرشان داد و فریاد کرده ای و باز وقتی به پیسی می افتی اولین افرادی هستند که دستت را می گیرند. کسانی که یک لبخندشان یک روزت راروشن می کند ...

 

ویسنده: آزاد

 

 

و کسانی که در یک کلام خوب اند و زندگی را برای ما خوب می کنند

نویسنده: amir

| ۱۳٩۳/٢/٢ | ٦:۳٧ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

چقدر دوست دارم در اینجا شادترین وجود خود باشم، ولی‌ چیزهایی‌ هست... و چیزهایی‌ نیست .... و من همواره به دنبال آن هستم که چه چیزی در اینجا کم هست، و آنچه که نیست دقیقا چیست... 

به داشته‌ها فکر می‌کنم، به دوستانم در اینجا، میبینم که یکی‌ از جالبترین و دوست داشتنی‌ترین دخترهایی که تا به حال دیده ام، دختری هست که ایرانی‌ نیست ولی‌ شاید از خیلی‌ از آدمهای دیگر به او نزیک ترم چون افکارمان به طرز عجیبی‌ بهم نزدیک هست. به کسانی‌ می‌‌اندیشم که با مهربانی در اینجا با من رفتار کردند، شاید حتا چندین مرتبه بهتر از مردم خودم، یاد این می‌‌افتم که امروز صبح در خیابان دختری از چکمه‌هایم تعریف کرد (و لبخندی بر لبانم نشاند) یا به یاد پسری که حتا بدون اینکه من را بشناسد سلام کرد.

مردم من، من گله دارم از شما. شمایی که هر روز عبوس و بد اخم بودید، شمایی که خندیدن را فراموش کرده بودید. تویی که وقتی‌ من در اتوبوس بلند خندیدم برگشتی‌ و نگاهی‌ پر از خشم به من کردی و با خود نیندیشیدی که خندیدن حق من هست. شما آقایی که هیچوقت جایت را به کس دیگری ندادی، و به آن‌ پیر زن که بار سنگینی‌ در دست داشت کمک نکردی، تویی که وقتی‌ بچهای خیابان گرد به شیشهٔ ماشینت می‌رسیدند، با پرخاش گری آن‌ها را دور میکردی. تویی که در خیابان جردن کارت این بود که از بالا به پایین بروی و شماره بدهی‌، تویی که در پارک مینشستی و به همراه دوستانت تیکه می‌‌انداختی. تویی که اینقدر خود خواه شده بودی و فکر میکردی دنیا دوره تو میچرخد، تویی که با زرنگی هرچه تمام تر سبقت می‌گرفتی و حس غرور میکردی، تویی که همیشه در حال قضاوت کردن بودی و فکر میکردی فقط خودت بلیت مستقیم به بهشت داری، تویی که احساس باحال بودن در هر لحظه خفه ات‌ میکرد، تویی که خودت را انیشتین زمانه می‌دانستی، تویی که جلو تر از نوک بینی‌ ات‌ را نمیتوانستی ببینی‌، تویی که وقت مردم را تلف میکردی، تویی که کارت را درست انجام نمیدادی، تویی که به جای رسیدگی به کار مردم روزنامه می‌خواندی، تویی که خودت را زیباترین مخلوق می‌دانستی، تویی که مغزت پر از هیچ بود، تویی که ثابت کردی شعور میتواند زیر صفر هم برود، تویی که بیتفاوت بودی، تویی که ارزشی برای آدمهای دیگر قائل نبودی، و در نهایت تو...

من گله دارم از همهٔ شما به خاطر آنچه که نبودید، و من چقدر شما مردم را دوست داشتم، و با همهٔ اینها هنوز هم دلم برایتان تنگ میشود....

| ۱۳٩۳/٢/٢ | ٤:٢٤ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

به کسانی‌ می‌‌اندیشم که اکنون به جای من پا روی سنگفرشهای ورودی دانشکده فنی‌ میگذارند. همان درخت را می‌بینند که سالیان پیش من دیده ام. پشت همان میز‌هایی‌ مینشینند که ما نشسته بودیم و همان مطالبی را می‌‌آموزند که ما یاد نگرفتیم.آن‌ها هم یاد نخواهند گرفت. روزی یکی‌ از همان افراد در اینجا مثل من خواهد نوشت، و خواهد گفت که عاشق سنگفرش‌های فنی بوده است. خواهد گفت که تک تک هم ورودی‌هایش را به خاطر می‌‌آورد و آرزو می‌کند بار دیگر همه آنها را ببیند. چقدر دوست داشتم الان گروهی که جلوی در ایستاده اند و با هم گپ میزنند را ببینم، دوست داشتم ببینم اینبار چه کسی‌ روی فن کویل‌ها مینشیند، چه کسی‌ با صدای بلند می‌خندد و چه کسی‌ در حال حل کردن تمرین‌های درس دینامیک ماشین هست. ما به خاطرات پیوستیم، آن‌ها هم به خاطرات میپیوندند و این بازی ادامه پیدا می‌کند...

| ۱۳٩۳/٢/٢ | ٩:٠٢ ‎ق.ظ | setare نظرات () |

تلفن خانه مان زنگ می‌خورد، این من هستم که پشت خطم.

من: سلام مامان

مامان: سلام موشی، خوبی‌؟

من: خوبم، ممنون،شما چطورید؟

مامان: ما خوبیم، امروز روز زن بود، تو خیابون یکی‌ از کارمندهای بانکی‌ که من رو میشناسه، منو دید و یک دست گًل دستش بود که احتمالا برای خانمش می‌برد. بهم گفت روزتون مبارک، اولین کسی‌ بود که روز زن را بهم تبریک میگفت.

من: ....

ِ پس امروز روز زن بوده...

در حالی‌ که کلی‌ فکرهای مختلف از سرم می‌گذشت و لعنت میفرستادم به هرچی‌ روز مسخره که براش یک اسم مسخره تر پیدا کردن، نه تنها یک لحظه به این فکر نکردم که چرا این روز یادم نبوده بلکه از کارمند بیچارهٔ بانک هم شاکی‌ شدم، کلا حس افتضاحی بود، اینکه وسط اینجا آخرین چیزی که بهش فکر میکنی‌ اینه که الان چه مناسبت احمقانه‌ا‌ی تو ایران هست. بعدش یاد عید افتادم که از عید بودنش تنها چیزیش که نسیب ما می‌شه تلفنهای زورکی به این و اون و تبریک گفتن زورکی عید به کسایی که به زور سالی‌ یک بار باهاشون حرف میزنی.

بعد از گذشتن همهٔ این افکار از ذهنم، به "اثر پروانه‌ای" فکر کردم که بال زدن پروانه در یک گوشهٔ دنیا می‌تونه باعث طوفان تو یک نقط دیگه دنیا بشه. بعد به این فکر کردم که کارمند طفلی بانک که تلاش کرده اون روز به خودش حس خوب بودن را بده و با تبریک گفتن روز زن به مامان من، هیچوقت فکر نمی‌کرده که یک طوفانی در این مختصات گم شدهٔ من ایجاد کنه....

 

 

 

| ۱۳٩۳/٢/۱ | ٢:٤۱ ‎ب.ظ | setare نظرات () |

Design By : shotSkin.com